سلام. من آرش هستم.
شنبه گذشته کوچ ما به کانادا سه ساله شد.
سه سال تجربه زندگی در شرایطی متفاوت.
دوس دارم این تجربه چند ساله رو با بیانی تقریبا داستان وار باهاتون در میون بذارم تا شاید بتونم تصویری واقعی تر از زندگی پس از مهاجرت برای عزیزان داخل ایران ترسیم کنم و همینطور اطلاعات مفیدی رو در اختیار دوستانی که تازه وارد کانادا شدن قرار بدم.
عده زیادی از خوانندگان در فیسبوک و گروه های تلگرامی نسبت به این نوشته ها ابراز علاقه کردن بنابراین تصمیم گرفتم این کانال رو راه بندازم تا مطالب در اختیار دوستان بیشتری قرار بگیره.
شاید خوندنش برای شما هم جالب باشه. به ویژه دوستانی که به هنگام چک کردن فیسبوک و یا تلگرام چشم هاشون بیش از انگشت شَستشون فعاله(دوستانی که فقط زیر هر پستی دنبال دکمه لایک میگردن و زود میرن سراغ پست بعدی میدونن منظورم چیه! wink
تلاشم اینه فشرده و کوتاه بگم تا حوصلتون زیاد سر نره.
آغاز ورود:
ما واقعا خوش شانس بودیم، چون هفده روز اول ورودمون رو در منزل یکی از بستگان خوب و مهربانمون سپری کردیم. دوستانی که مهاجرت کردن خوب میدونن این موضوع چقدر اهمیت داره(به ویژه وقتی زبانت مثل من نیمه داغون باشه!). سکونت و انجام کارهای ضروری روزهای اول مثل باز کردن حساب بانکی و ثبت نام آزمون ارزشیابی زبان و گرفتن مشاوره کارشناس امور تازه واردین و ... اجاره کردن خانه و .... همه اینها با همراهی یک دوست و یا فامیل خوب به مراتب راحتتر و بهتر انجام میشن. همین جا بازم از شهاب عزیز و همسر و پسر خوبش سپاسگزاری میکنم.

مدرسه پسرم هیراد:
هیراد کلاس چهارم رو با دو ماه تاخیر شروع کرد. کلاس دوم رو ایران تموم کرده بود و اینجا بر اساس سنش فرستادنش کلاس چهارم دبستان. توی ایران مدرسه دوزبانه میرفت بنابراین کمی انگلیسی میدونست. با این وجود، شروع مدرسه یکی از بزرگ ترین چالش های هر کودک مهاجر غیر انگلیسی زبانه. همونجور که میدونید توی محیط مدرسه‌ بچه ها انگلیسی حرف زدن رو خیلی زود یاد میگیرن. ولی خوندن و نوشتن انگلیسی تا مدت ها یه چالش بزرگ باقی میمونه. برخی مدارس کلاس های خصوصی برای بچه های مهاجر تازه وارد میذارن که تا حد زیادی کمک میکنه. ولی این خدمات توی همه مدارس ارائه نمیشه.
جدا از موضوع زبان، پیدا کردن دوست و همچنین روبرو شدن با برخی رفتارهای آزارنده به اصطلاح نژادپرستانه برخی هم کلاسی های کانادایی، مشکلات و چالش های دیگه ای برای بچه های مهاجر هستن که هیراد هم از این قاعده مستثنی نبوده.
چون من در نوشتن چندان تجربه ای ندارم ممکنه موضوعات رو از نظر زمانی پس و پیش(و از نظر انشایی داغون!) بازگو کنم. بنابراین بخشید.

درباره مدارس و سیستم آموزشی مطالب زیادی میشه گفت ولی من فعلا به همون چند خط بسنده میکنم.

آب و هوا:
یکی از اولین چیزایی که خیلی برای من خوش آیند بود هوای پاک و آسمان گسترده و زیبای کلگری بود. همونجور که میدونید در شهرهایی مثل کلگری (بیشتر شهرهای آمریکای شمالی) ساختمون های بلند مرتبه و مرتفع معمولا محدود هستن به مرکز شهر و در محله های نسبتا دورتر خونه ها و ساختمون ها حداکثر چهار طبقه هستن. بنابراین هوای پاک(واقعا اکسیژن رو احساس میکنی) و زمین تخت و ساختمون های کم ارتفاع ... برای ما که از تهران اومده بودیم واقعا منظره شهر و آسمون زیبا بود(و هست. اگه دوس داشتید سری به عکسایی که از آسمون آلبرتا به اشتراک گذاشتم بزنید).
کلگری(و ادمونتون) زمستانهای طولانی سرد و خشکی دارن. ما اوایل پاییز اومدیم و نخستین برف دو هفته بعدش اومد یعنی تقریبا یک ماه دیرتر از نخستین برف امسال کلگری. شدت سردی هوا رو کم کم احساس کردیم و گمون کنم پس از دو ماه دمای منهای ۲۰ رو هم تجربه کردیم. در طول فصل سرد دو چیز ضروریه. کِرِم مرطوب کننده و قرص ویتامین D. چون به دلیل ضرورت پوشش کامل بدن و دست و پا و نتابیدن نور مستقیم خورشید به پوست، احتمال کمبود ویتامین D بسیار بالاس.

حمل و نقل:
یکی دیگه از چیزایی که خیلی برامون تازگی داشت احترام و احتیاط زیاد راننده ها نسبت به رهرو پیاده بود. وقتی پاتو میذاشتی توی خیابون ماشین ها بیست سی متر اونور تر ترمز میکردن! خیلی باحال بود! مهم نبود روی خط عابر پیاده باشی یا نباشی! البته این اتفاق معمولا توی خیابون های خلوت رخ میده ولی واقعا عالی بود! (اینم ناگفته نمونه که چند ماه بعدش فهمیدیم که جریمه عبور از خیابون از جایی که خط کشی نداره ۲۵۰ دلاره!)
با ۳ دلار میتونی یک ساعت و نیم از اتوبوس و قطار شهری استفاده کنی. اتوبوس ها تقریبا همیشه سر موقع میرسن و برنامه زمانی هر خط برای هر ایستگاه به راحتی با فرستادن یک پیام کوتاه در دسترسه.
کسی نیست که بلیط قطار رو چک کنه ولی به صورت اتفاقی(شاید هفته ای یکی دو بار) بلیط ها رو چک میکنن و اگه نداشته باشی بازم ۲۵۰ دلار جریمه!
صدای بوق تقریبا شاید هفته ای یک بار شنیده میشد و اینم خیلی خوب بود.
پس تا اینجا همه چیز باحال و قشنگهwink

با پیگیری های شهاب جان یه آپارتمان(condo) اجاره کردیم و مبلمان و وسایل ضروری و ... رو سفارش دادیم و دوم نوامبر از خونه شهاب جان اینا رفع زحمت کردیم. یه واحد دو خوابه توی یه مجتمع مسکونی کوچک و قدیمی در یک محله قشنگ. همه چیزش تمیز و مرتب بود و گمونم 30 سال ساخت بود. موکتش کمی بوی رطوبت میداد و چون میدونستیم مستاجر قبلی سگ داشته از مسؤل ساختمون خواستیم دوباره موکت رو بخارشویی کنن و انجام دادن و خوب شد.
مبلمان و میز و صندلی رو آوردن و نصب میز و صندلی به عهده خودم بود. وقتی شروع کردم به باز کردن کارتن میز دیدم بَه, کارتنش پاره شده و یه گوشه میز شکسته به چه بزرگی! زنگ زدم به فروشگاه و فرداش یه دونه دیگه آوردن و ردیف شد. معمولا(نمیگم همیشه) اینجا حق با مشتریه. فرض اول اینه که مشتری راست میگه, مگه اینکه خلافش ثابت بشه. در بیشتر موارد هم کسی دنبال ثابت کردن خلافش نیست.
گمون کنم یه هفته قبلش بود که بعد از گرفتن اجاره نامه, رفتیم اداره آموزش و پرورش و هیرادو توی مدرسه محله خونه ثبت نام کردیم. یه بنده خدای سیاه پوست هم اونجا بود و بهمون گفت وقتی میرید مدرسه از مدیر بخواید که فرم ادعای کمی درآمد رو بهتون بده و پر کنید تا هزینه سرویس و چیزای دیگرو ازتون نگیرن.(وقتی میاید یه فرمِ اعلام درآمد باید پر کنید که مربوط به درآمدِ سه سال گذشته هست. وقتی هم درآمد کارمندی ایران رو به دلار تبدیل میکنی دیگه میری زیر زیر زیر خط فقر و ...) گفت اگه خودتون ازشون نخواید اونا بهتون نمیگن که چنین امکانی هست.(بعدها فهمیدیم که اینجا موضوع پنهان نگه داشتن گزینه ها و شرایطی که به نفع مشتریه بسیار شایع هست و بانک ها و شرکت های بیمه و سرویس دهنده های موبایل و ... تقریبا همه از بی اطلاعی مشتری از قوانین تا جایی که میتونن استفاده میکنن. ولی اگه مشتری ازشون بپرسه, نمیتونن دروغ بگن و ناچارن طبق قانون عمل کنن و امتیاز مربوطه رو بدن).ما هم فرم رو خواستیم و پر کردیم و هیچ هزینه ای برای سرویس و ... ندادیم.
حتما میدونید که مدارس دولتی اینجا تقریبا رایگان هستن ولی یه هزینه برای سرویس میگیرن که برای کل سال میشه حدود 200 دلار و برای هر اردویی که بچه ها رو میبرن یه مبلغ جداگانه میگیرن که برای دبستان بین 10 تا 20 دلاره.
حدود دو هفته بعدش با شهین و هیراد رفتیم برای آزمون تعیین سطح زبان. وقتی نوبت ما شد هیرادو نشوندیم روی صندلی سالن انتظار و تبلتی دادیم دستش و مشغول بازی شد. خودمونم رفتیم فرما رو پر کنیم(فاصله پنج شش متری) که یه دفه دیدم یه خانم دست هیرادو گرفته و داره میبره! تند رفتم سمتش و گفتم این بچه ماست کجا میبریش؟! گفت چرا تنهاش گذاشتید داشتم میبردمش زنگ بزنم به پلیس یا ... که بیان ببرنش! چی؟! ببرنش؟! گفت بچه زیر 12 سال نباید تنها باشه. اِ!! بی خیال! ما همین جا بودیم که! تو اطاق بغلی! میدونستیم که اینجا طبق قانون نمیشه بچه زیر 12 سال رو توی خونه تنها گذاشت. ولی دیگه نمیدونستیم حتی توی دفتر مرکز ارزیابی زبان جلوی چشم اونهمه آدم اونم برای یه ساعت این کارو کرد! خلاصه من نشستم پیش هیراد و فقط از شهین آزمون گرفتن. منم یه وقت گرفتم برای حدود یه ماه و نیم بعدش! wink

تلویزیون رو که خریدیم گمونم چند روز بعدش تکنسین شرکت تامین کننده اومد و برامون اینترنت و تی وی رو راه اندازی کرد. اهل رومانی بود و گفت چهار ساله اومده کانادا. در جواب پرسش من که چرا اومدی اینجا گفت چون اینجا با سه روز کار به اندازه یه ماه کار توی رومانی پول درمیارم. و زندگیم بهتر میچرخه. یه چای گرمم مهمونش کردیم و کلی از مزه چای خوشش اومد و گفت تا حالا چنین چایی نخورده بوده! منم با خودم گفتم "ما ایرانیا اینیم داداش!".
وقتی توی ایران کانال "من و تو" نگاه میکردم, یه موضوع خیلی برام جالب بود. و اون شادی و بشاشی مجری های این شبکه نسبت به مجری های شبکه های داخلی بود. وقتی یه مدت تلوزیون کانادا رو نگاه کردم احساس کردم مجری های "من و تو" چقدر افسرده بودن! باور کنید برای من گاهی حتی بخش اخبار اینجا(جدا از اینکه بین هر پنج دقیقه خبر, تقریبا سه دقیقه پیام بازرگانی پخش میشه! همکار کانادایی من میگه اصلا اخبار تلویزیون رو نگاه نمیکنه و فقط توی فیسبوک اخبارو میخونه. چون از اول تا آخر خبر دختر پنج سالش هی میگه اینو میخوام, اونو میخوام!) به اندازه یه فیلم مهیج یا کمدی باحال و دیدنیه! بعضی خبراشون از دید ما بیشتر شبیه کمدیه! مثلا یه گربه که دو هفته پیش گم شده بود دیروز تو یه استان دیگه پیدا شده و لحظه تحویل گربه توسط پلیس به صاحباش چه صحنه رومانتیکی خلق کرده بود و ...!
تعداد زیادی خبر قتل خانگی توی اخبار میبینی. اوایل از خودت میپرسی مطمئنی جای درستی اومدی؟! چقدر اینجا بُکُش بُکُش هست!(البته بخش عمده ای از این اخبار در واقع روایت جریان دادگاه پرونده های سال های قبل هستن.) بعدا کم کم متوجه میشی دلیلش این نیست که تعداد قتل ها زیاد هستن, بلکه دلیلش عدم سانسور اخبار حوادث توی شبکه های تلویزیونیه.(این به این معنی نیست که اینجا سانسور توی اخبار نیست. بعدا نمونه های جالبی از سانسور رو براتون میگم)
یکی از مهمترین کارکردهای تلویزیون(به ویژه بخش خبر) برای مهاجرا, تقویت مهارت شنوایی انگلیسیه. بنابراین دیدن اخبار و خیلی از برنامه های دیگه در بیشتر موارد میتونه یه تفریح مفید باشه! wink

حدودا یک ماهی از اومدنمون گذشته بود و کم کم داشتیم جا میوفتادیم. دیگه روزهای نخست اقامت سپری شده بودن و زمان تفریح کردن و سیر و سیاحت به سر رسیده بود. به قول این بندگان خدا Party is over! دیگه زمان پرداختن به امر خطیر جستجوی کار بود. از موجودی اندک حساب بانکی هر روز کم میشد و هیچ درآمدی هم که از ایران تامین بشه نداشتیم.
چند ماه پیش از اومدن با چند تا از دوستان ساکن کلگری صحبت کرده بودیم و وضعیت کار رو جویا شده بودیم. از یک سال قبل یعنی ۲۰۱۲ اوضاع کار روزبروز بدتر شده بود. یکی از دوستان بهم گفته بود اگه داری میای خودتو برای دست کم چند ماه کار یَدی توی فروشگاه آماده کن! و ما شاید همچون خیلی عزیزان دیگه با خودمون گفتیم چه خبره بابا!؟ حتما اینجوری میگن که ما از اومدن منصرف بشیم! ولی ته دلم کمی هم اون حرفو باور کرده بودم.
به هر حال شروع کردم به جستجوی کار توی زمینه تجربه خودم. سیزده سال کار مهندسی در زمینه نفت و گاز. (و اصلا دلیل انتخاب کلگری به عنوان شهر سکونت این بود که استان آلبرتا استان نفتی و کلگری دومین پایتخت نفتی جهان (پس از هوستون تگزاس) به شمار میاد. و تقریبا تمام همکاران گذشته که به کانادا مهاجرت کرده بودن ساکن کلگری بودن. وگرنه ما هم چهار سال قبل از اومدن, زمانی که برای مهاجرت اقدام کردیم سودای زندگی در ونکوور رو در سر داشتیم.)
تقریبا هر روز یک آگهی استخدام جدید بالا میومد و منم رزومه ام رو بر مبنای مشخصات مورد نیاز شغل کمی تغییر میدادم و ایمیل میکردم برای شرکت ها یا موسسات کاریابی. گمونم بعد از حدود سه هفته بیست و پنج تا رزومه درست کردم و فرستادم. هفته دوم یه مصاحبه تو یه شرکت آمریکایی گرفتم و کلی خوشحال شدم. چندین بار رزوممو مرور کردم و توی یوتیوب چند تا ویدیو فوت و فن های مصاحبه شغلی رو نگاه کردم و روز قبل از مصاحبه رفتم محل شرکتو یاد گرفتم و ... ولی کارو نگرفتم. حدس میزنم چون مصاحبه گر آمریکایی بود تا فهمید ایرانی هستم نظرش کلا عوض شد. اینجوری احساس کردم. شایدم اصلا اینطوری نبوده.
بیست و پنج تا رزومه فرستاده بودم و فقط یه مصاحبه گرفته بودم! شنیده بودم تعدادی از آگهی های شغلی قلابی هستن و در برخی موارد اصلا استخدامی در کار نیست و شرکت ها فقط برای نشون دادن حضورشون توی مارکت آگهی های الکی منتشر میکنن! کم کم نگران شدم. از اون طرف هم شهین هر روز توی وبلاگ ها یا وبسایت های مربوط به مهاجرت اخبار و جریان کسایی که اومده بودن آلبرتا و بعد از چندین ماه کار پیدا نکرده بودن و برگشته بودن رو میخوند و برای من تعریف میکرد و من نگران تر میشدم! ظاهرا چاره ای نداشتم. در کنار جستجوی کار مهندسی, شروع کردم سرکشی به فروشگاه های زنجیره ای و برای مشاغل عمومی مثل فروشندگی و ... فرم پر کردم.
ادامه داره...