درست کردن رزومه برای کارهای عمومی خودش داستانیه! مدرک تحصیلی رو چی بنویسی؟ مدرک واقعیتو بنویسی یا ننویسی؟ سابقه کار توی فروشگاه شهروند که از ضروریات رزومه ایرانی هاس. بازم خدا رو شکر که شهروندو داریم ;-)
خلاصه هرجور بود همراه با فرستادن رزومه برای کارای تخصصی, رزومه های مختلف برای کارهای عمومی مختلف آماده و ایمیل میکردم یا میرفتم حضوری تحویل میدادم.
از گرفتن مصاحبه کارای تخصصی خبری نبود و امیدم فقط کارای عمومی بود. دو تا مصاحبه تلفنی برای فروشندگی گرفتم و هردو ناموفق بود. هم به خاطر زبان(این یکی از فروشگاه والمارت بود. معلوم بود خانمه که تماس گرفته بود خودشم مهاجر بود. چنان لهجه بدی داشت که باور کنید خود کانادایی ها هم به سختی میتونستن بفهمن چی میگه!)
و هم به خاطر ساعت کار زیاد. چون اگه قرار باشه تمام روز رو بری سر کارِ فروشندگی و وقت جستجوی کار خودتو نداشته باشی کم کم باید قید کار تخصصی رو بزنی و شاید ناچار بشی تا مدت ها با کار عمومی و حقوق حداقل بگذرونی!
دو هفته ای گذشت و یه مصاحبه حضوری برای کارِ شیفت شب خورد به پستم و گفتم هرچی باشه تو روز وقتم آزاده و میتونم دنبال کار خودم بگردم. رفتم و کارو گرفتم. زبان خوبی هم لازم نداشت. کارش حمل کارتن و ... از توی انبار و چیدن کالاها توی قفسه های فروشگاه بود. شب بیداری برای من همیشه سخت بوده ولی گفتم بهتر از هیچیه. چند شبِ اول بدک نبود, یه جور تنوع بود و خیلی خسته کننده نبود. هرچند که خوابِ طول روز اصلا برام دلپذیر نبود. از هفته دوم کم کم پادرد و کمردردم شروع شد. انگار واریسَم شدیدتر شده بود! روزبروز درد پاهام بیشتر میشد. دیگه تو روزم نمیتونستم خوب بخوابم و ...! ای خدا این زندگیه آخه؟! اومدیم کانادا که اینجوری به سرمون بیاد؟! این چه مملکتیه آخه؟! تا کی باید اینجوری پیش برم؟! هر دقیقه به برگشتن به ایران فکر میکردم و فکر و حرف مردم! اگه برگردیم مردم چی میگن؟ نمیگن این چه کاری بود که اینا کردن؟! نمیگن چه شکستی خوردن؟ با چه رویی برگردیم؟ کاش پذیرفتن شکست کار ساده ای بود! مگه راحته که آدم به اشتباهش اعتراف کنه؟ ای خداااا! آخه این چه کاری بود که ما کردیم؟! کار و زندگی خوبی داشتیم ول کردیم اومدیم اینجا که اوضاعمون بهتر بشه اونوقت ببین ...! اینجاها بود که از خواب پریدم. عجب کابوسی بود!
درسته که این فقط یه خواب بود ولی باور کنید اینجور فکرها بارها و بارها از ذهنم میگذشت. و هرچی از شروع کاریابی زمان بیشتری میگذره و موفقیتی حاصل نمیشه این فکرها با شدت بیشتری به ذهن هجوم میارن.
توی حمام بودم که گوشیم زنگ خورد (توی روز گوشیمو حتی توی حمام همرام میبردم تا نکنه یه تماس مرتبط با شغل رو از دست بدم!) سریع دستمو خشک کردم و جواب دادم. از یه شرکت مشاور بود. خانمه ازم پرسید اگه کار توی دفتر ادمونتون باشه میای؟ منم گفتم معلومه که میام. نو پرابلم! یه قرارِ مصاحبه تلفنی باهام گذاشت برای دو روز بعدش. این دومین مصاحبه ای بود که بعد از حدود 30 تا رزومه فرستادن گرفته بودم. خیلی خوشحال شدم فقط بزرگترین نگرانیم تلفنی بودن مصاحبه و مشکل مهارت شنیداری و احتمال متوجه نشدن حرفای مصاحبه گر بود. آخه برخی از این بندگان خدا حتی حضوری هم نمیشه بفهمی چی میگن, دیگه خدا به داد گفتگوی تلفنی برسه! هم خوشحال بودم هم نگران. از برخی دوستان درباره مصاحبه های تلفنی شنیده بودم.گاهی وقتا چند نفر دور یه میز میشینن و بهت زنگ میزنن و سوال پیچت میکنن!
یادم اومد که من اصلا برای کار توی ادمونتون رزومه نفرستاده بودم! به هر حال خیلی مهم نبود و شروع کردم اینبار فوت و فن های انجام مصاحبه تلفنی رو تو یوتیوب نگاه کردم و .... wink

رزومه ای رو که به اون شرکت فرستاده بودم توی میلباکسم پیدا کردم و با چند تا از دوستا که تجربه کانادایی توی زمینه کاریِ من داشتن تماس گرفتم و ازشون درباره تفاوت های روال مهندسی خط لوله توی کانادا و ایران پرسیدم. توی اینترنت یه کتاب انگلیسی مرجع پیدا کردم که ظاهرا معتبرترین منبع توی زمینه طراحی مهندسی و اجرای خط لوله هست. جالبش این بود که از سه تا نویسنده کتاب دو تای اولی ایرانی بودن. چه حس خوبی به آدم دست میده وقتی میبینی چنین مرجع جامع و کاربردی و معتبری کار مهندسای ایرانیه.(دکتر محیط پور استاد دانشگاه کلگری و دکتر گلشن از شرکت ترَنس کانادا ). البته پیش از اونم از بیشتر دوستان شنیده بودم که اینجا خیلی مهندسای ایرانی رو قبول دارن. دَمِمون گرم!
یکی از خوبی های مصاحبه تلفنی اینه که میتونی رزومتو همراه با یادداشتای فنی مربوط به هر کدوم از مهارت هایی که توی رزومه ذکر کردی جلوت داشته باشی. اینجوری باعث میشه استرس مصاحبه کمتر توی پاسخ هات اثر بذاره. منم همه تلاشمو کردم که از این قابلیت بیشترین بهره رو ببرم.
صبح روز مصاحبه فرا رسید و من از ساعت ۶ بیدار شدم و یادداشتا و رزومه رو مرور کردم(تقریبا همه پرسش ها بر اساس رزومه طرح میشن). موفقیت توی این مصاحبه خیلی حیاتی بود. باید همه تلاشمو میکردم که این کارو دیگه از دست ندم! شهین و هیراد رفتن توی اطاق تا توی هال سکوت کامل باشه و من همه حرفای مصاحبه گرو بشنوم. پرینت روزمه و یادداشتا کنار لپتاپِ روشن. گوشی آماده. تپش قلب ۱۰۰!
گوشی زنگ خورد و مایکل بعد از احوال پرسی پرسش ها رو شروع کرد.
خوب از خودت بگو. منم بر اساس رزومه و با تاکید روی تجارب طراحی خط لوله با انگلیسی قشنگم و با صدای بلند( یکی از مهمترین نکات مصاحبه تلفنی اینه که با صدای بلند حرف بزنی و حسِ انرژی رو به شنونده القا کنی. چون این تنها راهیه که پشت تلفن میتونی باهاش شخصیت با انرژی و با اشتیاقی رو برای شنونده ترسیم کنی) شروع کردم توضیح دادن. بسیار خوب، توی فلان زمینه هم کار کردی؟ بله. چجوری؟ و من بر اساس حافظه و گاهی از روی نوشته هام توضیح میدادم. تقریبا ۷۰ درصد حرفاشو متوجه میشدم. خدا رو شکر! سوالای اولش که تموم شد شروع کرد به توضیح دادن درباره شرکتشون و پروژه هاشون حرف زد. خلاصه سرتونو درد نیارم بعدشم سوالای معمول مصاحبه ها که نقاط ضعفت چیه و نقاط قوتت چیه و ... (همش منتظر بودم اینو بپرسه چون من دست کم از نظر مامانم و خاله هام کلا همش نقاط قوتم! ها ها ها)
بعد گفت من هفته دیگه میام کلگری و دوست دارم همدیگرو تو یه قهوه خونه ببینیم و گپی بزنیم. چی؟! قهوه خونه؟! هر جا بگی میرسم خدمتت. گفت نزدیک خونتون جایی هست؟ گفتم یه تیم هورتون هست.(قهوه خونه زنجیره ای کانادایی که تقریبا توی هر خیابون یه دو نه هست) گفت میریم همونجا آدرسشو برام بفرست. به روی چشم! سوال دیگه ای نداری؟ گفتم نه. خداحافظ شما.(چه باحال! مصاحبه دوم توی تیم هورتون!)
از نظر خودم مصاحبه رو خوب انجام داده بودم و اینکه میخواست دوباره منو ببینه نشونه خیلی خوبی بود. بلافاصله با شهاب و یکی دو تا دیگه از دوستا تماس گرفتم و بهشون جریانو گفتم. میخواستم مطمئن بشم که نتیجه مصاحبه مثبت بوده. کلی خوشحال شدم. چون به گرفتن کار چند قدم نزدیک تر شده بودم. wink

چند تایی برف حسابی اومده بود و همه جا سفید پوش بود. مخصوصا روزهای آفتابی واقعا قشنگ و دیدنی بود. خیابونا و کوچه ها پر از درختای بلند، همه زیر برف. هیراد بیشتر وقتا فاصله کوتاه پیاده روی از ایستگاه اتوبوس مدرسه تا خونه رو برف بازی میکرد. راننده اتوبوس مدرسه یه خانم گمونم حدود شصت ساله بود. برام خیلی جالب بود.
یادم نیست توی اخبار دیدم یا توی روزنامه مترو خوندم(روزنامه رایگان که اخبار محلی شهر و گزیده ای از اخبار کشور و کمی هم اخبار بین‌المللی رو پوشش میده و هر روز صبح زود توی محله ها و ایستگاه های اتوبوس و قطار شهری و ادارات و شرکت ها و ... توزیع میشه) که سارا مک لشلن خواننده محبوب کانادایی برنده جایزه گرَمی توی ایستگاه قطار شهری نزدیک خونمون کنسرت رایگان داره. ایول! کنسرت رایگان اونم یه خواننده کار درست. دو سه تا از آهنگاشو توی یوتیوب نگاه کردم و خیلی خوشم اومد. شهین و هیراد نیومدن چون کنسرت شب برگزار میشد و توی فضای باز، بنابراین حتما هوا سرد بود. حدود یه ساعت مونده به شروع کنسرت لباس گرم و کلاه و دستکشو پوشیدم و پیاده راه افتادم. با اینکه فاصله خونه ما تا اونجا حدود پنج تا ایستگاه اتوبوس بود خیلی وقتا این مسیرو پیاده میرفتم. من عاشق پیاده رویم.
دماسنج پارکینگ ایستگاه منهای پونزده رو نشون میداد. جمعیت زیادی اومده بودن. از بچه توی کالسکه بگیر تا هفتاد هشتاد ساله ها. باور کنید حدود بیست سی تا خونواده بچه های زیر یکی دو سالشونو با کالسکه آورده بودن! بابا اینا دیگه کین!؟ درسته که کنسرت مجانیه ولی آخه این بچه ها یخ نمیزنن؟! بچه های چهار پنج ساله هم که فراوون. یه سری بخاری های گازی هم بود که گروهی زیرش میایستادیم و دستامونو گرم میکردیم و میرفتیم کنار تا گروه پنج شش نفره بعدی بیان. دو تا صف طولانی هم بودن برای گرفتن قهوه گرم. یه چیزایی هم به جمعیت میدادن که اول نفهمیدم چین بعد متوجه شدم برای گرم کردن دستا هستن.شبیه آتروپات( مطمئن نیستم دارم اسمشو درست میگم یا نه) آخه بیشتر دستا سرد میشدن.
کنسرت شروع شد. نوازنده ها و خواننده( که گیتار و پیانو هم میزد) روی یه سنِ سرپوشیده بودن. همه دستکش های بدون سرانگشت پوشیده بودن. آهنگای قشنگی اجرا کردن. میخواستم عکس و فیلم بگیرم ولی گوشیم از کار افتاده بود. پس چرا بقیه گوشیهاشون کار میکرد؟! گمونم چون گوشی من از ایران اومده بود و باطریش با هوای خیلی سرد سازگار نبود. دستام یخ زده بود. دما منهای بیست بود. سارا هم انگشتاش یخ زده بود و چندین بار با واژه های قشنگ(که بهتره جلو بچه ها نگم چه واژه هایی!) از سردی بیش از حد هوا شکایت کرد! به هر حال توی اون هوای منجمد حدود یک ساعت و نیمی موسیقی و شور و حال. به منم خوش گذشت.
آدرس قهوه خونه رو برای مایکل ایمیل کرده بودم و قرار بود سه روز دیگه همو ببینیم. از طرفی دلتنگی های شهین روز بروز بیشتر میشد. تهران سر کار میرفت و تقریبا هر هفته یا ما میرفتیم خونه خواهر و برادراش یا اونا میومدن خونه ما و خلاصه همه دور هم بودیم. و حالا هم سر کار نمیرفت هم از خانوادش دور شده بود و هم سرگرمی دیگه ای نداشت. کلاسای زبانشم حدودا دو ماه دیگه شروع میشد. تقریبا هر روز میگفت آرش برگردیم. چی داره اینجا؟ مملکت و عزیزامونو گذاشتیم اومدیم این بر دنیا برای چی آخه!؟ منم هر سری دلایلی میاوردم و دلداریش میدادم و آرومش میکردم. یادمه دقیقا شبِ پیش از قرارِ دوم با مایکل بحث سختی بینمون در گرفت. میگفت تو اینجا کار پیدا نمیکنی. معلوم نیست این کارو هم بگیری. بیا برگردیم بریم ایران. ای خدا...! این یارو قراره بیاد منو ببینه حتما ازم خوشش اومده که میخواد ببینتم. یعنی میگی قرار فردا رو کنسل کنم!؟
خلاصه هر جوری بود شرایط عادی شد و منم رفتم سراغ یوتیوب که این بار روش بستن کراوات رو یاد بگیرم. ایران همیشه یه نفر بود که برام کراواتمو ببنده بنابراین منم هیچوقت یاد نگرفتم! میدونید که برای ملاقات با مایکل باید شیک و پیک میکردم و تیپ رسمی میزدم. پس دم یوتیوب گرم wink

روز آفتابی قشنگی بود و دمای هوا گمونم منهای ده درجه بود. تیپ رسمی زدم و راه افتادم. بدلیل سینوزیت خفیفی که دارم همیشه توی دماهای زیر صفر کلاه گرم می‌پوشم ولی اون روز چون نمیخواستم موهام به هم بریزه کلاه نپوشیدم. ضمن اینکه کلاه پشمی اصلا به کت و شلوار نمیاد. قهوه خونه حدود صد متریِ خونمون بود و همه مسیرو دویدم. بدون پالتو و کلاه اصلا نمیشه توی اون هوای سرد راه بری. باید دوید تا هم کمی گرم بشی, هم زودتر برسی به یه فضای بسته و گرم. تیم هورتون بازیکن دفاعی تیم هاکی تورنتو بوده که سالها پیش قهوه خونه ای راه میندازه و شاید بدلیل معروفیتش خیلی زود پرطرفدار میشه و به یه قهوه خونه زنجیره ای تبدیل میشه. تقریبا پرطرفدارترین قهوه خونه کاناداس(البته به جز استان بریتیش کلمبیا). یکی از جاهایی که معمولا بیشتر کانادایی ها صبح توی مسیر محل کارشون میرن و قهوه و ساندویچ میگیرن برای صبحانه. قهوه خونه ها یه جورایی فروشگاه فست فود شبانه روزی هم هستن(البته پیتزا ندارن).
وقتی رسیدم مایک هنوز نیومده بود.(استفاده از واژه های کوتاه شده خیلی رایجه. مایک به جای مایکل. راب بجای رابرت. پَت به جای پاتریک و...) یه میز خالی توی یه گوشه خلوت تر و کم سروصدا تر پیدا کردم و نشستم. همش نگران این بودم که توی اون همهمه و سر و صدای کافی شاپ نتونم درست و کامل حرفاشو بفهمم.
سلام آرش. چطوری؟ خوبم. شما چطوری؟ راحت تونستی اینجا رو پیدا کنی؟ آره. من سالها کلگری زندگی کردم. چی میخوری؟ قهوه ها رو خودش حساب کرد و نشستیم. خوب, چه خبر؟ صبح خوبی تا الان داشتی؟ آره. و شروع کرد از شرکت و پروژه هاشون و گروهی که توی دفتر ادمونتون باهاش کار میکنن صحبت کرد. منم تقریبا شصت هفتاد درصد میفهمیدم چی میگه و وقتی سوالی میپرسید دست و پا شکسته جواب میدادم. کمی هم از خودش و خونوادش گفت. خانمش دندانپزشکه و دخترش دانشگاه میره. خیلی به خانمش اصرار کرده که بیان کلگری ولی قبول نکرده چون فکر میکنه مشتری هاشو از دست میده و دوباره اینجا باید از صفر شروع کنه و...
از خودت بگو. چند وقته اومدید کانادا؟ چند تا بچه داری؟ چند سالشه؟ اینجا رو دوست دارید؟ از این پرسش های روتین که از تازه واردا میپرسن. بعد هم گفت ما مهندس خط لوله با سابقه ده پونزده سال توی آلبرتا کم داریم. یا تازه کارن یا سابقه ها بالای بیست سی ساله. بنابراین تو برای شغلی که در نظر داریم مناسبی. آخرش هم گفت من تو یکی دو هفته آینده آفِرِ شغل رو برات میفرستم. (اینجا روال استخدام اینه که کارفرما یه پیشنهاد شغلی در قالب یه نامه امضاء شده که شامل شرح شغل و محل شغل و دستمزد و تاریخ شروع به کار هست برای شخص میفرسته و در صورتیکه کارجو اونو قبول کنه امضاش میکنه و به کارفرما میفرسته و اینجوری یه قرارداد شغلی بینشون رد و بدل شده). خیلی ممنون. :-) سؤالی نداری؟ فکر میکنی از کی باید کارو شروع کنم؟حدود اواسط ژانویه.(یعنی حدود یه ماه نیم دیگه) عالیه :-) خداحافظ و روز خوش.
چهار سال پیش از اومدنمون به کانادا وقتی از یکی از دوستام که چند سالی بود ادمونتون زندگی میکرد درباره چند و چون زندگی توی کانادا پرسیدم گفت ببین آرش هفته گذشته اینجا دما منهای پنجاه درجه بود!(چی!؟؟؟ منهای پنجاه!؟ یا خدا...!!!) ولی من اینجا رو دوست دارم. بعد از اون گفتگو با خودم عهد کرده بودم که اگه برم کانادا به هیچ وجه نرَم ادمونتون زندگی کنم! و حالا... wink

خیلی خوشحال بودیم. گرفتن قولِ آفرِ کاری توی اون شرایط بدِ بازار کار واقعا عالی بود. تقریبا مطمئن شده بودیم که تا دو ماه دیگه میرم سر کار. با داییم که هالیفکس زندگی میکنه تماس گرفتم و بهش گفتم. از روزی که اومده بودیم تقریبا هر روز باهام تماس میگرفت و جویای اوضاع و احوالمون میشد و راهنماییم میکرد. یه جورایی به اندازه خودم نگران کار پیدا کردن من بود. خیلی خوشحال شد.
شهاب اینا و فرید و الهام(دوستان خوبی که به واسطه شهاب باهاشون آشنا شده بودیم) و آدام(بازم دوست شهاب تراشکار پنجاه و چند ساله لهستانی که یک سال قبل بیکار شده بود چون یه شرکت آمریکایی کارخونه محل کارشونو خریده بود و تعطیل کرده بود و همه رو اخراج کرده بود) رو برای آخر هفته ناهار دعوت کرده بودیم و پیاده رفتیم فروشگاه والمارت خرید. اینجا خرید کردن خودش گاهی یه جور تفریحه.(البته توی ایران عزیز هم تفریحه فقط با کمی تفاوت!) اصلا سیستم جوری چیده شده که شما راحت پولتو خرج کنی (رقابت شدید بین عرضه کننده ها اولین دلیل این موضوعه). با کارت اعتباری میتونی پرداخت پول رو تا یک ماه دیرتر انجام بدی. البته اگه به موقع بدهی حساب اعتباری رو پرداخت نکنی نقره داغ میشی چون گاهی تا 29 درصد ازت سود میگیرن! (درباره سود بانکی توی کانادا بعدا یه موضوع خیلی جالب براتون میگم)
فروشنده ها بهت لبخند میزنن(کلا لبخند زدن به دیگران چه توی خیابون چه محل کار یک بایده و اگه به کسی نگاه کنی و لبخند نزنی غیر عادی به نظر میای و چقدر این عادت خوبه چون حس خوبی قبل از هر کس به خود آدم میده). اگه به فروشنده بگی این کالا رو فلان فروشگاه ارزون تر میده معمولا نمیگه برو از همون جا بخر! آنلاین چک میکنه و با همون قیمت بهت میده. توی بعضی فروشگاه ها کالایی که میخری رو میتونی گاهی تا سه ماه بعدش حتی اگه استفاده کرده باشی پس بدی. اگه چیزی رو مثلا هفته پیش خریدی و الان تخفیف خورده میتونی رسیدشو ببری و مابه التفاوت قیمت قبلی و قیمت جدیدو بهت پرداخت میکنن(price match)! فروشگاه کاستکو که بهترینه. به جز کالای دیجیتال مثل لپ تاپ و تلویزیون(که تا سه ماه بعد از خرید میتونی پس بدی) تقریبا هر چیزی رو میتونی هر زمان خوشت نیومد بری پس بدی! چون شعارش جلب رضایت صد درصد مشتریه.
گاری خرید(همون سبد بزرگ چرخدار شهروند, cart) رو تقریبا پر از خرت و پِرت و میوه و ... کردیم و راه افتادیم. شب قبل برف اومده بود و پیاده رو های محل رو هنوز برف روبی نکرده بودن و ده پونزده سانت برف نشسته بود. بارمون هم خیلی سنگین بود و تا خونه بیش از یک کیلومتر راه بود. تاکسی گرفتن هم که معمولا تو قاموس تازه واردای ایرانی نیست. (کلا بعضی قیمت ها اوایل خیلی به نظر زیاد میان. مثل کرایه تاکسی و انگور و انار! ما که گمون کنم تا چندین ماه دو قلم آخرو فقط خونه دوستان میدیدیم و بهره مند میشدیم! smiley) بنابراین گاری رو به سمت خونه هدایت کردیم و راه افتادیم. همش نگران بودم که یکی از پرسنل فروشگاه یه دفه صدامون بزنه و بگه وایسید ببینم گاریو کجا میبرید؟! از پارکینگ فروشگاه که خارج شدیم یه نفس نیمه راحت کشیدم و به پیاده رو که رسیدیم همش تصور میکردم ماشینایی که رد میشن نگاهمون میکنن و میگن اینا رو نگاه کن! دارن گاری فروشگاهو میبرن کجا؟! حتی به ذهنم رسید نکنه پلیس ببینه و بگیرتمون! هر ده متری هم که میرفتیم چرخای گاری توی برفا گیر میکرد و... ای خدا آخه این چه کاری بود که ما کردیم؟! خلاصه با چه خیالات و چه مشقتهایی بعد از حدود سه ربع ساعت رسیدیم خونه و محموله رو تخلیه کردیم! بعدم کلی به کار خودمون خندیدیم! laugh
دو روز بعدش گاری رو بردم فروشگاه و اون شد آخرین بارمون که آشو با جاش ببریم! smiley
ادامه داره...