بیش از یک هفته از ملاقات با مایک گذشته بود و هنوز خبری از پیش قرارداد نبود! کم کم نگران شدم! اگه قول الکی داده بود چی؟ آخه آماده کردنِ یه برگه نامه که کار زمانبری نیست! نکنه کسِ دیگه ای با سابقه کار کانادایی پیدا کرده و کارو به اون داده باشن! با دو تا از دوستا تماس گرفتم و ازشون پرسیدم. گفتن اینجا با کسی تعارف ندارن. اگه نمیخواست برات بفرسته نمیگفت میفرستیم. حداکثرش بهت میگفت بررسی میکنیم و باهات تماس میگیریم. به هر حال ضرری نداره یه ایمیل بزنی و پیگیر بشی. گفتم اشکال نداره پیگیر بشم؟ بدشون نیاد! یا خیال نکنن خیلی محتاج کارم و حقوق متناسبی بهم ندن! نه هیچ اشکالی نداره. اتفاقا اینجا ازت انتظار دارن پیگیری کنی.(البته نه اینکه مثلا شماره همراهشو از امضاء ایمیلش برداری و ساعت هشت صبح روز تعطیل بهش زنگ بزنی و بیچاره رو از خواب بپرونی که مثلا خودتو مشتاق نشون بدی! که در اون صورت نه تنها استخدام نمیشی بلکه ممکنه راه استخدام هرچی کارجوی تازه وارد یا ایرانی رو هم تو اون مجموعه ببندی!)
به مایک (یا به منشی دفترش, دقیقا یادم نیست) ایمیل زدم و جویای وضعیت صدور آفر شدم. فرداش جواب داد و پوزش خواست و گفت چون نزدیک کریسمس هست یه مقدار کارا کند پیش میره و تا چند روز دیگه آفرو برام میفرستن. خیالم راحت شد. اگه نظرشون عوض شده بود حتما توی ایمیل بهم میگفتن. پس بهتره دیگه خیلی نگران نباشیم و از زمستان سرد و زیبا لذت ببریم و منتظر بمونیم.
یک مرکز خرید بزرگ نزدیک ایستگاه قطار شهری بود که معمولا تا اونجا پیاده میرفتیم(South Center). پیاده رَوی در یک خیابان نسبتا خلوت و پر از درخت های کاجِ زیبا و پوشیده از برف و نور آفتاب تابان واقعا دلچسب بود. اونم به مقصدِ خرید. wink
شلوغی مراکز خرید و فروشگاه ها خیلی آزارنده نیست به چند دلیل. یکی از عادت های کانادایی ها اینه که وقتی کسی از درب جایی وارد و یا خارج میشه پشت سرشو نگاه میکنه و اگه کسی باشه درب رو نگه میداره و به نفر پشت سری تحویل میده و اینجوری گذرِ نفر بعدی خیلی راحتتر میشه. با همین کار ساده همه به همدیگه حس همکاری و احترام منتقل میکنن. چقدر این کار قشنگ و مطلوبه به ویژه وقتی با لبخند رضایت و تشکر همراه میشه. دیگری اینکه همه به هنگام راه رفتن یا ایستادن در صف(اینجا تا دلتون بخواد صف هست. صف پرداخت, صف بانک, ...) فاصله متعارفی رو با دیگران رعایت میکنند و به هم نزدیک نمیشن. این فاصله شاید همون فاصله ایه که در روابط اجتماعی و فردیشون هم دیده میشه. رعایت حدِ متعارف نزدیک شدن به دیگران در همه چیز و همه امور. من همیشه از ایستادن توی صف گریزان و بیزار بودم شاید چون تجربه در صف بودن به خاطر نگرانی همیشگی از اینکه کسانی باشند و بخوان صفو رعایت نکنن همیشه یه خاطره بد توی ذهنم گذاشته بود. ولی اون احساس اینجا رفته رفته ضعیف شد. چون معمولا کسی عجله نداره و دنبال این نیست که ازت جلو بزنه. همه آروم و صبور میایستن تا نوبتشون بشه. اگه هم کارِ کسی بیش از زمان متعارف طول بکشه هیچکس توی صف اعتراض نمیکرد مگر یه نفر, که اونم معمولا خودم بودم! smiley


از عادت های خوب دیگه اینه که روی پله برقی همه سمت راست میایستن تا سمتِ چپِ پله برای کسانی که میخوان روی پله راه برن باز باشه. بنابراین ازدحام جمعیت به خاطر رعایت همین چند تا نکته ساده خیلی دست و پا گیر و آزارنده نیست.

روزی چند بار میلباکسمو چک میکردم و منتظر نامه پیش قرارداد بودم. یه ایمیل از منابع انسانی شرکت اومد که ازم مشخصات و شماره تماس سه نفر ریفرنس شغلی خواسته بود. بلافاصله نام و سِمت شغلی و ایمیل کاری و شماره تماس سه تا از همکارای گذشته رو فرستادم. فرداش ایمیل اومد که شماره ریفرنست که توی مونترآل هست غلطه. سریع باهاش تماس گرفتم و گفت نه همه چیز درسته و پیغام تلفنیشونو شنیده. منم ازش خواهش کردم خودش باهاشون تماس بگیره و تماس گرفت.

پنج روز بعدش یه ایمیل دیگه اومد که ما نزدیک به آخرین مراحل تصمیم گیری درباره استخدامت هستیم فقط تایید کن که آیا تو واجد شرایط کار برای همه کارفرماها در کانادا هستی یا نه؟ ای بابا! تازه الان یادتون افتاده؟! معلومه که هستم! من اقامت دائم دارم. اینم کارتش به پیوست خدمت شما.

دو روز بعدش از دفتر مایک باهام تماس گرفتن. آرش آیا تو P.Eng هستی؟😳(مهندسانی که در سازمان نظام مهندسی هر استان رجیستر بشن, P.Eng یعنی مهندس حرفه ای به حساب میان و میتونن نقشه ها و مدارک مهندسی رو تایید و امضاء کنن. لازمه تقریبا تمام سِمت های مهندسی P.Eng بودنه) ای خدااا!😬 تویدان سورا دومبولی!(مَثَل ترکی یعنی عروسی تموم شده تازه دارن ساز و نقاره میزنن!!!) منکه از اول گفته بودم P.Eng نیستم! من همش دو ماهه اومدم کانادا! توی رزومه هم که اسمی از رجیستر بودن در APEGA(نظام مهندسی آلبرتا) نیاوردم! It's OK. یعنی چی ایتس اوکی؟! حالا کارم چی میشه؟ گفت مایک خیال کرده تو P.Eng هستی و یه قرارداد مربوط به مهندس حرفه ای برات تنظیم کردیم. حالا باید اصلاحش کنیم. چیز خاصی نیست فقط سِمَت شغل رو باید تغییر بدیم و ...! الان هم که پس از سه سال اون تماس یادم اومد تپش قلب گرفتم! 😔چقدر این بندگان خدا گاهی ...!(نگم بهتره)

گمان کنم دو روز بعدش بود که بالاخره ایمیل طلایی حاوی پیش قرارداد رسید. آخِیش...😍 من خوشوقتم که به نمایندگی از مایک پیشنهاد کاری پیوست رو با سِمَت تکنسین طراحی خط لوله به شما ارائه کنم. لطفا بررسی کن و در صورتی که مورد قبولت هست امضاش کن و تا حداکثر دو روز دیگه برام بفرست. به روی چشم! باور کنید انگار که رفتم خواستگاری و جواب بله شنیدم!(کِل زدن داشتا 😄) یه فایل دیگه هم که شرح مزایای شغلی مثل تعداد روزای مرخصی و بیمه تکمیلی و ... بود فرستاده بود تا مثلا من بهتر بتونم تصمیم بگیرم و آفرو زودتر قبول کنم. دمش گرم!

فایل رو باز کردم و اول فقط دنبال رقم دستمزد گشتم. به نظر خوب میومد. بعدش دنبال تاریخ شروع به کار. 27 ژانویه 2014. دررررووووودددد.

سریع حاضر شدم و رفتم کتابخونه عمومی که کنار مرکز خرید بود. با کارت عضویت کتابخونه دو تا پرینت رایگان از پیش قرارداد گرفتم و خوب خوندمش و به شهاب و یکی دیگه از دوستان که سالها کلگری زندگی میکرد و کارش مهندسی بود زنگ زدم و ازشون راجع به دستمزد پیشنهادی آفر پرسیدم. هردوشون گفتن برای این سِمت مناسبه. دمش گرم. اولش گفتم بذار تا پس فردا صبر کنم و بعدا بفرستم. ولی باز گفتم نه بذار زودتر امضا کنم و بفرستم و خیالشونو راحت کنم, نکنه بنده خداها استرس بکشن! 😄 همونجا امضا و بعد اسکن کردم و فرستادمش به ایمیل خودم و فردا صبح ایمیلش کردم.

و اون روز پس از مدتها نفَسِ راحت کشیدن رو دوباره تجربه کردم!

تا 27 ژانویه حدود یک ماه وقت داشتیم و باید چند تا کارو زودتر انجام میدادم. روزای اول اقامتمون دو تا سیم کارت پیش پرداختی از chatr گرفته بودیم که با ماهی 20 دلار میشد باهاش فقط با داخل آلبرتا تماس بگیری. الان که از گرفتن کار تقریبا مطمئن شده بودیم وقتش بود که کمی پول خرج کنیم و ... 😉 بنابراین سه روز پیش از اومدن پیش قرارداد برای خودم گوشی و سیم کارت جدید گرفتم. پلَن دو ساله تماس و پیامک نامحدود با سراسر کانادا و ماهی پونصد مگابایت دیتا, از دمِ قسط ماهی 70 دلار. باید 150 دلار پیش پرداخت میدادم ولی وقتی به فروشنده گفتم اون یکی شرکت داره همین گوشی و پلن رو با 75 دلار پیش پرداخت میده و چک کرد و دید نمیتونه عدد پیش پرداخت رو توی سیستم تغییر بده, کلا پیش پرداخت رو حذف کرد! چه باحال! چقدر راجرز شرکت خوبیه! اصلا عالیه! روز بعد از اومدن آفر هم یه گوشی و سیم کارت جدید بازم از راجرز برای شهین گرفتیم. (بعدا براتون تعریف میکنم توی هر قبض ماهیانه چجوری سورپرایز میشدم!😬)

پیش از اومدنمون نمیدونستیم که میشد گواهینامه ایرانو بین‌المللی کرد و آورد کانادا، بنابراین فقط ترجمش کرده بودیم. با ترجمه گواهینامه ایرانی میشد تا سه ماه توی آلبرتا رانندگی کرد ولی مطمئن نبودم که بیمه هم قبولش میکنه یا نه.(الان که فکر میکنم میبینم بیمه حتما قبول میکرده چون نمیشه دولت گواهینامه رو قبول داشته باشه ولی بیمه قبول نداشته باشه!) به هر حال زمان احتمالی جابجایی ما به ادمونتون بیش از سه ماه از تاریخ ورودمون میشد و باید گواهینامه آلبرتا رو میگرفتم. مهمترین دلیلش هم این بود که با داشتن گواهی نامه میتونستم از شرکت یوهال(u-haul شرکت اجاره تراک و کامیونه که خیلی ها برای اساس کشی به خاطر هزینه کم ازش استفاده میکنن) یه تراک اجاره کنم و خودمون اساسامونو ببریم ادمونتون و تراک رو همونجا تحویل بدم. اینجوری هزینه مسافرت و اساس کشیمون با هم یکی و خیلی ارزون تر تموم میشد.

قدم اول گرفتن گواهینامه آیین نامه بود. کتابچه رایگان آیین‌نامه رانندگی آلبرتا رو از یکی از دفاتر رجیستری(یه چیزی شبیه پلیس ۱۰+) گرفتم و دو دور خوندم و چند تا هم نمونه آزمون توی اینترنت پیدا کردم و رفتم رجیستری. نشوندنم پشت یه کامپیوتر و تست ها رو زدم و قبول شدم. باحالیش به این بود که محدودیت زمانی نداشت. حالا میتونستم بشینم پیش کسی که گواهینامه پیشرفته داره و تمرین کنم. تا اینجاش که خیلی سخت نبود.

درسته که من دوازده سال توی ایران رانندگی کرده بودم ولی لازم بود با سیستم خیابون ها و قوانین رانندگی آلبرتا آشنا بشم. هزینه تعلیم رانندگی ساعتی پنجاه تا شصت دلار بود.منم احساس میکردم دست کم ده ساعت تمرین و تعلیم لازم دارم ولی مطمئنا نمیخواستم پونصد دلار پول بدم. یه روز با فرید حدود دو ساعت رفتیم توی خیابون های خلوت محله خودمون تمرین کردیم. دستش درد نکنه, خیلی خوب بود. یه روزم با آدام رفتیم توی خیابون های اصلی و شلوغ تر. با اون همه تجربه رانندگی ایران, تمرین رانندگی اینجا یه کار سردرد آور بود. مراقب سرعت مجاز باش! بین خطوط حرکت کن! مراقب تابلو ناحیه زمین بازی باش! مراقب تابلو ناحیه مدرسه باش! به تابلوهای جهت نمای بالای خیابون ها و چهار راه ها خیلی دقت کن. اگه اشتباهی وارد لاین حرکت مستقیم بشی دیگه نمیتونی به راست و یا چپ بپیچی! خیلی مراقب خط کشی و تابلو رهگذر پیاده باش! گردش به چپ توی چهار راه که خودش عذابی بود! خلاصه اونقدر باید به چیزای مختلف دقت میکردم و حواسم به صفحه کیلومتر میبود و ... که بعد از یک ساعت به قول آقوی همساده لِه لِه شدم!

آدام: بریم خارج از شهر یه جای باحال بهت نشون بدم؟ بریم. آدام خیلی آدم باحال و اهل طبیعت و تفریحیه. دلیل اینکه بیست سال پیش از تورنتو اومده کلگری این بوده که به کوهستان نزدیک باشه.(میدونید که سمت شرق کانادا کوهستان نداره) تقریبا هر هفته شنبه و یکشنبه میره مناطق کوهستانی چادر میزنه. اون موقع هم که بیکار بود و حقوق بیکاری میگیرفت و توی نوبت دوره طراحی لوله کشی نفت و گاز کالج SAIT(بزرگترین و معتبرترین کالج فنی کلگری) بود. تو سن پنجاه و چند سالگی چه حوصله ای داشت!

نیم ساعتی از شهر دور شدیم و رسیدیم به یه سد. چقدر باحال! آب دریاچه پشت سد یخ زده بود و همه با ماشین و موتور سیکلت روی دریاچه بودن. یه دریاچه یخی بزرگ! بریم رو دریاچه؟ مطمئنی یخِش محکمه؟ یه وقت نشکنه و با ماشین بریم تو آب صفر درجه! دلو زدم به دریا و گفتم بریم. حس عجیبی همراه با ترس بود. اولین باری بود که با ماشین میرفتم روی دریاچه یخ زده. آدام پیاده شد و گفت بیا پایین. واقعا دلهره آور بود. حس اینکه هر لحظه یخ ترک بخوره و ... ولی انگار خیلی ضخیم بود. چند تا ماشین با ترمز پاتیناژ روی یخ میکردن!😍 بعضیا هم یَخو سوراخ کرده بودن و ماهیگیری میکردن! یه هواپیما هم اومد نشست!

نداشتن ماشین گذران سرمای شدید زمستان دسامبر رو سختتر کرده بود. داخل خونه گرمِ گرم بود جوری که من بیشتر وقتها با زیرپیراهنی می گشتم ولی بیرون از خونه گاهی واویلا بود! یک فروشگاه و نانوایی لبنانی بود که یک بار با شهاب رفتیم ازش نون پیتا(تقریبا شبیه لواش ولی کوچکتر) خریدیم. یه روز برفی دلو زدم به دریا و تصمیم گرفتم خودم با قطار برم اونجا. به ایستگاه مقصد رسیدم و فاصله ایستگاه تا فروشگاه حدود یک کیلومتر بود. دمای احساس شده حدود منهای بیست و پنج درجه یا کمتر بود و باد و برف از روبرو میزد توی صورتم. از لباس گرم و کاپشن و شال گردن لوله ای و دستکش و کلاه کار چندانی بر نمیومد! اگه با دو دست روی صورتمو نمی پوشوندم از سرما میسوخت! یاد فیلمای اسکیمویی و سگهای سورتمه کش افتاده بودم و...! و اون آخرین باری بود که هوسِ خریدن نون شبهِ لواش اونم با اتوبوس و قطار به سرم زد!

من و شهین هردومون توی خانواده های پر رفت وآمد بزرگ شدیم و همیشه جاهایی که دور و برمون فامیل و دوست و آشنا زیاد بودن انرژی میگرفتیم و بهمون خوش میگذشت. حالا اومده بودیم جایی که تعداد دوستامون به تعداد انگشتای یک دست هم نمیرسید. این موضوع منو زیاد اذیت نمیکرد چون ذهنم درگیر پیدا کردن کار و موضوعات وابسته به اون بود, ولی شهین واقعا داشت اذیت میشد. بنابراین مهمونی های هرازگاهی واقعا بهمون میچسبید. شب یلدا خونه برادر فرید مهمون بودیم. چه خانواده خوب و خونگرمی. خیلی بهمون خوش گذشت.

به واسطه یکی از همکاران نازنین سابقم در تهران با دوستی در کلگری آشنا شده بودم که فقط دو سه بار راجع به کاریابی باهاش تلفنی صحبت کرده بودم. تماس گرفت و برای شام دعوتمون کرد. چقدر قشنگ و خوش آینده وقتی کسی که حتی هنوز یک بار هم ندیدتت فقط به اعتبار سفارش همکار سابقش خودت و خانوادتو مهمون میکنه خونش. این کار قشنگ رو فقط مردمان نیک و خوش قلبی که با تازه واردها احساس همدردی میکنند انجام میدن. چند تا از دوستانشون هم که از سالها پیش کلگری زندگی میکردن مهمانشون بودن. جدا از گفتگوی شنیدنی با مهندس های هم رشته که سالها آلبرتا بودن, انگلیسی حرف زدن بچه ها با هم واقعا سورپرایز و در واقع غمگینمون کرد! اِ!!! یعنی چی؟! مگه این بچه ها فارسی بلد نیستن؟! چه دلیلی داره با هم فارسی حرف نزنن؟! نکنه هیراد هم چند سال دیگه اینجوری بشه!😞

باز هم پذیرایی عالی و میزبان مهربان اون شب رو برامون به یاد ماندنی کرد. تنها ضد حال مسئله فارسی حرف نزندن بچه ها با هم بود! یاد حرفهای خانم دکتر ایرانی افتادم که میگفت پانزده سال پیش اومدن کانادا و شوهرش پس از مدتی فارسی حرف زدن رو توی خونه غدغن کرده تا همه زودتر و بهتر انگلیسی یاد بگیرن و نتیجه اش این شده که بچه هاشون کلا فارسی رو فراموش کنن! 😳

برای گرفتن نتیجه آزمون زبانم رفتم مرکز شهر. اتوبوس و قطار معمولا جای پاکیزه و آرامی بود. بیشتر جوان ها هدفون گوشی همراه در گوش و سن و سال دارتر ها کتاب بدست. کسی به کسی نگاه نمیکنه. نگاه ها یا به صفحه گوشیه یا به صفحه کتاب یا جزوه درسی یا به نقطه ای نامعلوم و یا به تاریکی پشت پلکهاست. گاهی صدای قهقهه خنده دختر و پسرهای دانش آموز یا دانشجو برق از سرت میپرونه! وقتی با تعجب بهشون نگاه میکنی و مییبینی بقیه خیلی عادی بدون هیچ توجهی سرشون به کار خودشونه میفهمی که کار تو غیر عادیه نه قهقهه اونها! بندرت هم پیش میومد که کف یا روی صندلی قطار پاکت باقی مانده ساندویچ یا خوراکی میدیدم و شوکه میشدم! که معمولا کار مست ها و بیخانمان ها بود.

مسؤل اعلام نتیجه برگه رو بهم داد و گفت شما بر اساس نتیجه آزمون باید بشینید کلاس 3-CLB چون نمره مهارت خواندن و نوشتن و حرف زدن شما بین پنج تا هفت ولی نمره مهارت گوش دادن شما سه شده!😳 سه؟! مگه میشه؟! شهین پنج گرفته من سه؟! بی خیال! من چهار سال پیش توی آزمون آیلتس شش و نیم گرفتم, حالا...! و پیروزمندانه به مصاحبه گر گفتم من کار مهندسی گرفتم و یه ماه دیگه آغاز به کارمه و کلاس مِلاس هم نمیخوام برم!

برگشتم خونه و بعد از ظهر منتظر اخبار ساعت پنج موندم تا قسمت بعدی سریال راب فورد شهردار تورنتو رو تماشا کنم. ازش یه ویدیو در حال مصرف مواد مخدر(گمونم کراک یا کوکایین) منتشر شده بود و هر روز توی اخبار به همراه پخش فیلم گزارش مبسوطی ازش نشون میدادن و خلاصه بیچاره رو رسوا کرده بودن! همیشه هم انکار میکرد و میگفت مواد مصرف نکرده!

تقریبا یک ماه پیش از اومدنِ آفر بود که رفتیم یک کیک کوچک از والمارت خریدیم برای تولد هیراد. کیک تولد نداشتن و بناچار یه کیک گرد که میشد شمع روش گذاشت خریدیم.(عکسشو توی کانال تلگرامی #کوچ ببینید) این اولین جشن تولد سه نفره هیراد بود. برای تولد هشت سالگیش حدود بیست سی نفر مهمون داشتیم! به هر حال... اینجوریه دیگه!

دو روز بعدش برای چندمین بار رفته بودیم فروشگاه سوبیز کنار خونمون و دیدیم انواع و اقسام کیک های تولد رو ردیف کردن. چه کیکهای خوشکلی! ای بابا! اینهمه راه رفتیم والمارت و ...!😬😄

یکی از مشکلات ماه های نخست اینه که نمیدونی برخی چیزها رو کجا میتونی پیدا کنی. وقتی مشکل زبان و عدم آشنایی با برخی محصولات و کالاها رو هم میذاری کنارش جریاناتی شبیه خرید sour cream به حساب خامه معمولی رخ میدن! مطمئنم اگه حواسم بود که sour یعنی ترش هیچوقت یه ظرف 350 گرمیشو نمیخریدم! ولی اون خطا رو مرتکب شدم و به ناچار همرو خودم تنهایی خوردم! 😝 البته بعد از دو سه هفته تازه کم کم داشتم به مزه اش عادت میکردم و ازش خوشم میومد که تموم شد! بعد از اونم دیگه ریسک نکردم! 😄

به مسول دفتر مجتمع گفتم ما احتمالا اوایل فوریه باید جابجا بشیم و بریم ادمونتون. میتونیم قرارداد اینجا رو منتقل کنیم به یکی از واحدهای بوردواک (شرکت دارنده بیش از صد ساختمون و مجتمع استیجاری توی چند تا استان کانادا) توی ادمونتون؟ بر اساس policy شرکت چون تا اون زمان اقامتتون توی واحد کنونی کمتر از شش ماه خواهد بود نمیتونیم قراردادو منتقل کنیم و باید هزار دلار جریمه بدید. ای بابا! تو این بی پولی هزار دلار جریمه! خانم خودم دوست ندارم برم. اونجا کار گرفتم ناچارم برم. در ضمن میخوام برم تو یه واحد دیگه بوردواک! اوکی. یه کپی از پیش قراردادتو بهم بده تا با مدیرم صحبت کنم. چشم! براش ایمیل کردم و دو روز بعدش خبر داد که میتونیم اجاره نامه رو انتقال بدیم. خدا رو شکر!

من و شهین روزها رو با ویدیوکال کردن با خانواده(بیشتر شهین) و تلوزیون نگاه کردن و کتاب خوندن و کارهای متفرقه دیگه میگذروندیم و هر از گاهی هم میرفتیم کتابخانه عمومی محل که کنار مرکز خرید بود. اون روز دما حدود منهای پنج بود و با پوشش کاملا گرم مثل همیشه پیاده رفتیم. حدود یک ساعتی توی کتابخونه سرگرم دیدن و جستجو توی کتاب ها و سی دی ها بودیم و اومدیم بیرون. اِ! چقدر هوا گرم شده! یعنی چی؟! وقتی رفتیم تو کتابخونه خیلی سرد بود. چطو شد که ایطو شد؟!😳 چه نسیم خوبی هم میاد! انگار بهار شده! کاپشنامونو در آوردیم. عجب هوای باحالی! یه دفه یاد باد شینوک افتادم. شنیده بودم بادهایی هستند که از سمت اوقیانوس میان و کوهستان رو هم رد میکنند و دمای هوا رو چندین درجه بالا میبرن. فکر نمیکردم اینجوری در عرض یک ساعت اینهمه دما رو تغییر بده! گمان کنم دمای هوا نسبت به یک ساعت قبل بیش از بیست درجه بالا رفته بود! خیلی باحال بود.(بر اساس ویکیپدیا باد Chinook در مناطقی از آمریکا و جنوب آلبرتا میوزه و گاهی دما رو در عرض یک ساعت تا چهل درجه سانتیگراد بالا میبره و پس از چند ساعت دمای هوا دوباره به حالت عادی برمی گرده). توی اون شرایط مقدار زیادی از برف ها و یخها آب میشن به همین دلیل در کلگری کوچه هایی که برای مدت طولانی از برف و یخ پوشیده باشن کمتر دیده میشن. البته ناگفته نماند که بدلیل تغییر فشار زیادی که ایجاد میکنه در بخشی از مردم بویژه تازه واردها باعث سردرد های شدید میشه.

از اداره مالیات نامه اومد که چون کم درآمد محسوب میشیم دولت آلبرتا و فدرال به خاطر هیراد جمعا ماهی سیصد دلار میریزند به حسابمون. ایول!

فرداش شهاب بهم زنگ زد و گفت بر اساس گزارش هواشناسی قراره این یکشنبه دمای هوا تا سیزده درجه مثبت بره بالا. دوست دارید بریم بَنف؟ عالیه! دمت گرم! حتما بریم. از چند سال پیش عکس های پارک ملی بنف و دریاچه زیبای لوییس رو توی اینترنت نگاه میکردم و با خودم میگفتم کی بشه بریم و از نزدیک اینهمه زیبایی رو ببینیم؟ درسته که بیشتر عکسها مربوط به تابستان بودند ولی زمستان هم زیبایی های خاص خودشو داره.

ادامه دارد...