اخبار نشون داد حدود یک میلیون نفر در اثر طوفان یخی کم سابقه ای که شمال شرق آمریکا و شرق کانادا اومده بود برقشون قطع شده بود. سیصد هزار نفر توی تورنتو. درختها همه سر تا پا پوشیده از یخ بودن! چه منظره ای شده بود! با خودم فکر کردم مگه اینجا هم از این اتفاقا میوفته؟! یعنی شبکه برق تورنتو برای چنین دماهایی طراحی نشده؟!

از توی سایت kijiji.ca یه مربی تعلیم رانندگی پیدا کردم و برای روز پیش از امتحان دو ساعت ازش وقت گرفتم و رفتیم توی کوچه ها و خیابون های اطراف همون رجیستری که باید امتحان میدادم تمرین کردیم. شب قبلش برف اومده بود و بعضی کوچه ها پرِ برف بودن و رانندگی توشون خیلی راحت نبود.(عکسشو توی وبسایت ببینید) در کل خودم زیاد با رانندگیم راحت نبودم ولی چون فرصت زیادی تا 27 ژانویه نمونده بود ریسک کردم و برای امتحان ثبت نام کردم.

خانم ممتحن نشست و بعد از احوال پرسی فُرما رو پر کرد و گفت بریم. به اندازه اولین باری که دوازده سال پیش امتحان رانندگی داده بودم استرس داشتم! از پارکینگ نرفته بودیم بیرون که اولین نمره منفی رو گرفتم. چون یه ماشین داشت دنده عقب از پارک میومد بیرون و من صبر نکردم و با این خیال که حق تقدم با منه و وقتی منو توی آینه ببینه میایسته, از پشتش رد شدم! ممتحن وحشت زده نگاهم کرد و گفت باید صبر میکردی اون بیاد بیرون بعد میرفتی! ای بابا! در ادامه دو بار تابلو ناحیه مدرسه رو ندیدم. یک بار تابلو ناحیه زمین بازی و یک بار هم تابلو پایان ناحیه مدرسه! یکی دو بار عدم ایست به موقع و یک بار کاهش سرعت بیجا. خلاصه کلکسیون نمره منفی رو جمع کردم و یک ساعت آزمایش رو توی نیم ساعت تموم کردم و رد شدم. تا اینجا حدود 400 دلار خرج کرده بودم!

حدود ساعت 10 صبح یکشنبه به سمت بنف راه افتادیم. یکی از اون روزهای قشنگ آفتابی و نسبتا گرم زمستانی بود. دیدن پارک بنف و حیات وحشش از نزدیک خیلی هیجان داشت. از طرفی هم از وقتی اومده بودیم یعنی حدود سه ماه بود که کوه ندیده بودیم. کوهستان رو میشه از کلگری دید ولی از فاصله دور. نیم ساعت که از شهر دور شدیم به ناحیه کوهستانی رسیدیم. کوهستان پوشیده از درختان کاج و برف زیر نور آفتاب. چه زیبا و با شکوه بود! انگار گمشده ای رو که تقریبا فراموشش کرده بودم دوباره پیدا کردم. به محدوده پارک رسیدیم. چه جالب! هر دو سمت جاده دور پارک فنس کشی بود تا حیوانات وحشی به سادگی وارد جاده نشن و احتمال تصادف و سانحه حداقل بشه. هر از چند کیلومتری هم رو جاده پل زدن برای تسهیل جابجایی حیوانات به جنگل دو سمت جاده.(عکسشو توی وبسایت ببینید) چه هزینه ای کردن!

به شهر بنف رسیدیم و توی یکی از خیابون ها چند تا آهو داشتن راه میرفتن و انگار دنبال غذا بودن. چه باحال! آهو وسط شهر! سریع دوربینمو برداشتم و شروع کردم به عکس گرفتن. شیشه رو دادم پایین و رفتیم نزدیکتر. یکی از آهو ها اومد سمت ماشین. اول کمی ترسیدم. (گاهی روبرو شدن با یک انرژی سرشار طبیعی دلهره آوره!) به فاصله یک متری ماشین ایستاده بود. همونجور که توی چشمام نگاه میکرد ازش عکس گرفتم.(عکسا رو توی وبسایت ببینید) درو باز کردم برم نزدیکتر تا شاید بتونم لمسش کنم که فرار کرد. ای بابا! چرا میترسی آخه؟! کاش پیاده نشده بودم! خیلی حیف شد!

یکی دو ساعتی توی شهر گشتیم. یه شهر کوچک توریستی جمع و جور ولی با یک هتل بزرگ و لوکس.(بعدا درباره این هتل و هتل کنار دریاچه لوییس که از یک مجموعه هستند بیشتر براتون میگم) و راه افتادیم به سمت کوه مقابل. از یه جاده پیچ در پیچ به سمت بالای کوه رفتیم. یه جا ایستادیم که ناهار بخوریم و مناظر رو تماشا کنیم. چه باحال! توی دامنه کوه دو تا صندلی قرمز گذاشته بودن. نشستیم و تماشا کردیم. خیلی قشنگ و با شکوه بود.(عکساشو توی وبسایت ببینید) ناهارو خوردیم و یک ساعتی هم اونجا بودیم و برگشتیم به سمت شهر. حدود یک ساعت و نیم راه, نه ترافیکی, نه سر و صدای اضافی ای!

توی اینترنت گشتم و یک هتل ارزان تقریبا نزدیک مرکز شهر ادمونتون برای دو هفته رزرو کردم. اول میخواستم برای دوره سه ماهه آزمایشی قرارداد خودم تنها برم و آخر هفته ها برگردم کلگری و وقتی دوره آزمایشی تمام شد و شرایطم یه کم تثبیت شد, خونه بگیریم و جابجا بشیم. ولی شهین مخالفت کرد چون دوری همسر مهربانش توی غربت اصلا براش قابل تحمل نبود! بنابراین تصمیم بر این شد که توی ادمونتون خونه بگیریم و از همون اول همگی بریم. واحدی که پیدا کرده بودم هفتم فوریه آماده تحویل میشد. بنابراین بناچار دو هفته اول رو باید تنهایی میرفتم هتل.

حمید و هانا از سفر یک ماهه ایران برگشته بودند و شام مهمانمون بودند. حمید همکار سابق شهین بود. من اولین بار توی کانادا دیدمشون. جوان های نیک و بامعرفت. یک سال قبل از ما اومده بودند و حمید به واسطه دوستش ایمان که سه سال پیش اومده بود قبل از اینکه وارد کانادا بشن یک مصاحبه اسکایپی انجام داده بود و آفِرو گرفته بود و یک هفته پس از ورود شروع بکار کرده بود! میگفت تا چند ماه پیش وضع کار خیلی خوب بوده و بیشترِ مهاجرها به همان شکل با مصاحبه تلفنی و اسکایپی آفر شغلی میگرفتند و بلافاصله پس از اومدن مشغول به کار میشدند! چه خوب بوده! ولی به فاصله چند ماه شرایط خراب شده و الان امنیت شغلی خیلی کم شده! میگفت از شش ماه پیش به این طرف روزی نبوده که استرس بیکار شدن نداشته باشه! ای بابا! اینکه خیلی بده! بعلاوه از همون یکی دو ماه اول مهاجرتشون دلش برای دوستانش و مهمانی ها و گشت گذار ها و دور همی هایی که با هم داشتن خیلی تنگ شده. حمید محیط کار شرکت ها چجوریه؟ محیط کارمو دوست دارم ولی اینجا هم همون مشکلات معمولِ بیشترِ محیط های کاری ایران رو داره! حالا یه شرکت کمتر یه شرکت بیشتر. منظورش مسائلی مثل بدگویی برخی همکاران از یکدیگر و عدم توازن دستمزدها و مشکلات مدیریتی و … بود.عجب!

دو روز بعد آدام اومد خونمون تا پیش از رفتنم به ادمونتون روی لپتاپش نرم افزار طراحی لوله کشی که توی ایران باهاش کار میکردیمو نصب کنم. بهش گفته بودم این قفل شکسته هست یه موقع برات مشکلی پیش نیاد! گفت نه نگران نباش! بعدم ما رو رسوند مدرسه هیراد که برنامه رقص و آواز کلاسشونو تماشا کنیم. اول رفتیم یه سر کلاس موسیقی رو دیدیم. عجب کلاس بزرگی! علاوه بر پیانو انواع سازها مثل ترومپت و ساکسیفون و طبل و … داشتن. بابا انصافا دمتون گرم! توی سالن ژیمناستیک برای پدر و مادرها صندلی چیده بودند. نشستیم و بچه ها روی سِن چند تا آهنگ گروهی خوندن و رقصیدن. خیلی باحال بود. بعضی هاشون چه لباسای بامزه ای پوشیده بودن! رقصشون زیاد به رقص شبیه نبود ولی خیلی بامزه و دیدنی بود. کلی ذوق کردیم و بهمون خیلی خوش گذشت.(حتما فیلمشو توی وبسایت ببینید)

آرش نمیشه با مایک تماس بگیری و بگی اگه میشه همینجا توی دفتر کلگریشون بری سرِ کار؟ شهین جان اگه کلگری نیرو میخواستن که منو نمیکشوندن ادمونتون! این چه وضعیه آخه؟ اینجا دست کم چهار تا دوست و آشنا داریم که هرازگاهی باهاشون رفت و آمد کنیم ولی ادمونتون هیچکسو نمیشناسیم! آخه عزیز من توی این اوضاع خرابِ کار به نظرت درسته که هنوز شروع به کار نکرده بهشون بگم من سختمه بیام ادمونتون؟! میگن بفرما به سلامت! میریم بالاخره اونجا هم دوست و آشنا پیدا میکنیم.

ادامه دارد...