شِری از دفتر مجتمع مسکونی جدید تماس گرفت و گفت جمعه که برای تحویل واحد میای حتما باید قرارداد بیمه مستاجر همراهت باشه وگرنه کلیدو بهت نمیدیم. برای سوئیت کلگری از زیر بیمه در رفته بودیم ولی انگار اینا شوخی ندارن.(بیمه مستاجر برای جبران هزینه های خسارات مالی مثل دزدی اموال و همینطور خسارات ناشی از واحد استیجاری به واحدهای مجاور , مثل آتشسوزی هست)

با شرکت بیمه تماس گرفتم. میتونید چند دقیقه روی خط باشید و پرسش ها رو جواب بدید؟ بله. و شروع کرد. یا خدا... از نوع اسکلت خونه و تعداد واحدهای هر طبقه مجتمع و مساحت واحد و نوع سیستم گرمایشی پرسید تا جنس سیم کشی و لوله کشی ساختمون.خانم تو رو خدا بی خیال شو دیگه! من هنوز دو هفته نشده اومدم سر کار! چهل دقیقه هست تلفنم اشغاله! اخراجم میکنن! خلاصه با اون زبان نصفه و نیمه بعد از پاسخ به سی چهل تا سوال بهش فهموندم که لیوان چای از بالا پاچه گشاد باشه یا از پایین!(اشاره به یکی از نمایشهای آقوی همساده) میشه ماهی بیست و دو دلار. خوبه؟ آره خانم. و پیش قرارداد بیمه رو ایمیل کرد و منم فورواردش کردم به شِری.

عصر جمعه رفتم واحدو تحویل گرفتم. این بار موکتش بوی بدی نمیداد. باز هم یک سوییت دوخوابه طبقه همکف توی یک مجتمع کنار یک مدرسه ابتدایی و نزدیک ایستگاه قطار. طبقه همکف, چون هیراد تو خونه همش در حال بپر بپر روی زمین و مبلا بود.(هنوزم هست.)

از اونجا رفتم دفتر مسافربری و راهی کلگری شدم. شهین تقریبا همه چیزو بسته بندی کرده بود. صبح یکشنبه کامیون رسید. (الان که دارم مینویسم سوار هواپیما هستیم به مقصد تهران. عالیه!) یه کامیونت لَکَنته با یه راننده و شاگرد راننده سیاه پوست. این ارزونترین شرکت باربری بود که پیدا کرده بودم(البته اگه بشه اسمشو شرکت گذاشت). هشتصد دلار. به هر دردسری بود وسایلو بار زدیم. شاگرد شوفر کلا داغون بود! احساس کردم مسته! خیلی گیج میزد! اصلا نمیدونست کجای بارو باید بگیره و ... خودم کمک کردم تا وسایل بارِ کامیون شد و راه افتاد.

از دفتر مجتمع یه خانمه اومد که واحدو تحویل بگیره. بایستی همه چیز مثل روزی که به ما تحویل داده بودن تمیز میبود. و از نظر ما بود. خانمه همه جا رو از حموم و دستشویی بگیر تا کابینت آشپزخونه و در و دیوار با دقت چک میکرد. حتی دست میکشید روی چهارچوب پنجره ها و بالای درها که ببینه گرد و غبار روشون هست یا نه! خانم بیخیال شو جان من! ما هم با دستمال خیس افتاده بودیم دنبالش که هرجا گرد و خاک هست سریع دستمال بکشیم و نذاریم برای یه کار پنج دقیقه ای پونزده بیست دلار شارژمون کنه! آخرشم برای یه لکه توی اجاق گاز(در واقع اجاق برقی) و چند جا گرد و غبار بالای درها صد دلار شارژمون کرد!

شهاب اومد ما رو رسوند دفتر اتوبوس و ما هم تشکر فراوان و خداحافظی و رفت. یک ساعتی که از شهر دور شدیم با موبایل راننده تماس گرفتم ببینم کجا هستن و کی میرسن. هرچی زنگ میزدم در دسترس نبود و پاسخ دهنده اتوماتیک میگفت مشتری مورد نظر در شبکه نیست! ای بابا! چرا اینجوریه؟ یاد حرفِ فرید افتادم که میگفت چند مورد پیش اومده بعضی از این باربری های بی نام و نشون پولو گرفتن و به جای حمل وسایل به مقصدهای دور, رفتن یه جایی خارج از شهر بارو تخلیه کردن و خداحافظ شما! یعنی به همین هرکی هرکی ایه؟! تو کانادا! این باربریه هم از اون درب و داغونا بود. حتی رسیدِ سربرگ دار نداشت. روی یه برگه کاغذ اسمش و مبلغ دریافتی رو نوشته بود و اون شده بود رسیدِ من! بیشتر شبیه جوک بود تا رسید! بذار چند دقیقه دیگه زنگ بزنم شاید جایی که هست آنتن نمیده!

دوباره زنگ زدم و بازم همون پیغام! یعنی چی؟! عرق سردی سرتاپامو گرفت! دیدی الکی الکی به خاطر سیصد چهارصد دلار کمتر هرچی اسباب و اثاثیه خریده بودیم به باد دادی؟! زنگ زدم به فرید. یادم اومد اونقدر گرفتار کارا بودم که ازش خداحافظی هم نکرده بودم. فریدم جواب نمیداد. تو ذهنم داشتم راننده و شاگردو در حال تخلیه وسایل توی بیابون تصور میکردم! حالا اگه بخوام وکیل بگیرم و شکایت کنم اولا مدرکم چیه؟ ازشون در حال بار زدن عکس گرفته بودم. از پلاک کامیونه هم عکس داشتم. باشه. بفرض که اینا بشه مدرک, چند هزار دلار باید پول وکیل بدی؟ ای خدا چه غلطی کردما! کاش چهارصد تا بیشتر داده بودم و ...!

آرش حالت خوبه؟ آره عزیزم خوبم. حالا تو این سرمای منهای بیست درجه بریم توی خونه بدون وسایل چه کار کنیم؟ نه تُشکی, نه پتویی! باید بریم هتل! یه دفه یادم اومد که خط تلفن همراه آدام فقط توی شهر آنتن داشت و خارج از شهر کار نمیکرد. میگفت هم ارزونتره و هم وقتی میره کمپینگ کسی بهش دسترسی نداره و مزاحم تفریحش نمیشه. احتمالا خط این یارو هم مثل خط آدامه. امیدوارم اینجوری باشه. با این فکر کمی خیالم راحت شد و آروم شدم و به شهین جریانو گفتم. برای این اینهمه مظطرب بودی؟! خوب به فرضم که وسایلو ببرن, کلا ارزشش پنج هزار تا بیشتره مگه؟ دوباره میریم میخریم. جدی میگی؟! آره شوخیم چیه؟ بابا ایول! درود بر تو همسر کاردرست و بامعرفت! و یه نفس تقریبا راحت کشیدم.

رسیدیم ادمونتون و گوشی راننده همچنان خارج از سرویس بود. رفتیم سوپرمارکت 11-7 نزدیک دفتر اتوبوسرانی ساندویچ خوردیم و بعد با قطار رفتیم  جنوبی ترین ایستگاه که نزدیک خونه بود. دما منهای شانزده و دستمون ساک و کوله پشتی بود. اتوبوسِ مسیرِ خونه تازه ایستگاهو ترک کرده بود و باید حدود یک ساعت منتظر میموندیم تا اتوبوس بعدی بیاد.

راننده زنگ زد. ما ادمونتون هستیم. آدرس مجتمع رو دوباره بگو. نفس راحتی کشیدم و براش توضیح دادم. چرا هرچی زنگ زدم در دسترس نبودی؟ چون خط من فقط کلگری و ادمونتون کار میکنه. حدسم درست بود. کی میرسید درِ خونه؟ ما حدود ربع ساعت دیگه توی آدرس هستیم. باشه. ما هم تو راهیم و همون وقتا میرسیم.

زنگ زدم به کیوان ببینم میتونه بیاد دنبالمون. زمانی که میخواستم این واحدو اجاره کنم از طریق فرهاد تلفنی صحبت کرده بودیم و چون با خانوادش توی همون مجتمع زندگی میکرد درباره چند و چون مجتمع و واحدهاش ازش پرسیده بودم. با فرهاد هم از طریق یکی از همکارای محل کار ایرانم آشنا شده بودم و فقط چند بار تلفنی صحبت کرده بودیم. و چون مثل من پیش از اومدن به کانادا در یکی از مجتمع های پتروشیمی توی عسلویه کار میکرد و از برادرش که همکار من بود راجع به کار من شنیده بود, یکی از معرفهام به شرکت جدید بود. کیوان و فرهاد هردو توی دفتر مرکزی شرکت کار میکردن.

کیوان اومد و ربع ساعت بعد درب خونه بودیم. دستش درد نکنه. توی اون سرما و اون وضعیت که اثاثا رسیده بود و راننده منتظرمون بود, کمک بزرگی بود. وسایلو تخلیه کردیم و اقامت خانواده در ادمونتون رسما آغاز شد.

هیراد پیاده میرفت مدرسه و من با قطار میرفتم سر کار. شهینم تا وقتی کلاس زبانش شروع میشد توی خونه بود. گمون کنم روز سوم بود که مینو همسر کیوان, شهین و خانم فرهاد و خانم یکی دیگه از دوستاشونو برای ناهار دعوت کرد. مینو و کیوان سالها بود که کانادا زندگی میکردن و با دختر چهار سالشون یک سال و نیمِ پیش به خاطر کار کیوان از تورنتو به ادمونتون اومده بودن.

واقعا عالی بود. آشنایی با یک خانواده مهربان ایرانی توی مجتمع محل سکونتت واقعا یه شانس بزرگه.  مطمئنا مینو خانمِ مهربون و با درک و فهمی بود که همون هفته اول شهینو دعوت کرده بود تا با هم آشنا بشن و با بقیه دوستاشونم آشناش کرده بود. کسی که خودش از جوانی بیست و هفت سال توی غربت زندگی کرده خوب میتونه حالِ یک تازه واردو درک کنه. هفته ای یکی دو روزم با شهین میرفتن بازار. اینجور وقتاس که میبینی بی تعارف بودن و درخواست کمک از دیگران چقدر میتونه توی شرایط سختِ غربت به گسترش روابطت کمکت کنه و اونجوری میتونی توی زمان کمی با همزبونهای بیشتری آشنا بشی. اگه اون روز توی ایستگاه قطار به جای تماس با کیوان, با تاکسی رفته بودیم خونه, به این زودی با چند تا خونواده ایرانی آشنا نمیشدیم.

* با تِد به جلسه کارفرما که بزرگترین شرکت انتقال نفت کانادا بود رفتیم. آرش رنجبر, کارشناس مکانیک از Stantec. این تنها جمله ای بود که توی یک ساعتِ جلسه گفتم. پس از معرفی افراد دور میز و حاضرین تلفنی (یک تلفن مخصوص تله کنفرانس وسط میز جلسه بود), جمال مدیر پروژهِ سیه چرده که عرق چین کوچکی به سر داشت (به خاطر نداشتن سبیل و ریش نسبتا بلندش به نظرم پاکستانی اومد ولی بعدا فهمیدم ایشون بنگلادشی هستن) درباره یک موضوع ایمنی چند دقیقه ای صحبت کرد و یکی دو نفر دیگه هم نظرشونو گفتن و بعد از اون بحث و گفتگوی فنی آغاز شد.(روال همیشگی همه جلسات آغاز با صحبت درباره یک موضوع ایمنی/بهداشتی/زیست محیطی مثل چک کردن سالیانه باطری حسگرهای دود و دی اکسید کربن توی خونه, تعویض تایرهای زمستانه با شروع فصل برف و یخبندان و ... هست) تقریبا نصف حرفای حاضرین جلسه رو که بیشتر سفیدِ کانادایی بودن نمی فهمیدم, ولی خوشبختانه فقط تِد صحبت میکرد و همه پرسش ها رو هم خودش جواب میداد.

توی راهِ برگشت به شرکت به تِد گفتم مدیر پروژه شبیه داعشی ها نبود؟ لبخندی زد و گفت جمال مدیر پروژه خوبیه. احساس کردم نباید اون حرفو میزدم!

هر روز معمولا ساعت پنج و نیم بیدار میشدم و صبحانه ای میخوردم و فاصله خونه تا ایستگاه قطارو پیاده میرفتم و پس از حدود هشت تا ایستگاه و گذر از دره رودخونه(River Valley)  حدود ساعت شش و نیم یا زودتر میرسیدم سر کار. رودخانه نورت ساسکاچوان جنوب غربی تا شمال شرقی ادمونتون رو به شکل مارپیچ درمینورده و دره ای به عمق حدود سی متر ایجاد کرده که فضای جنگلی, پارک و زمین های گلف بسیار بزرگ و زیبایی به وسعت پارک مرکزی نیویورک در خودش جا داده که به River Valley معروفه. توی فصل زمستون رودخونه تقریبا همیشه سرتاسر پوشیده از برف و یخه.

تقریبا هر روز وقتی میرسیدم, چه ساعت شش و نیم چه نیم ساعت زودتر یا دیرتر, "جین" خانم میانسال سفید کانادایی که مسئول امور اداری بود کنار میز وِندی نشسته بود و با هم مشغول گفتگو بودن. وِندی هم خانم سفید کانادایی و مسؤل کنترل پروژه و صورت وضعیت بود. معمولا چند دقیقه بعد از رسیدن من جین میرفت اطاق خودش. وقتی ایران بودم شنیده بودم بازدهی ساعات کار توی کانادا بر خلاف ایران خیلی بالاست و حتی مزدک(مردِ زن در کانادا!) مدیر عامل یکی از شرکت های محل کارم توی ایران بهم گفته بود اونجا بالای میز کارا دوربین مدار بسته گذاشتن و حتی میتونن مونیتورتو ببینن! نه بابا! مگه پادگانه؟! منم روزای اول همش دنبال دوربین می گشتم ولی جز آبپاش های اطفاء حریق توی سقف چیزی پیدا نکردم! خالی بسته بود!

یکی از سختیهای هفته های اولِ کار صدا زدن همکارا با اسم کوچیکشون بود! اگه کسی رو با نام خانوادگی صدا کنی خیلی غیر عادی به نظر میاد و اگه بخوای با اسم کوچک صداش کنی از نظر خودت عجیب و بی ادبی به حساب میاد! مخصوصا همکارایی که سن و سمتشون بالاتر از توئه. پس چاره چیه؟ اوایل برای تمرین وقتی داری با یک همکار درباره یک همکار دیگه حرف میزنی یا چیزی رو نقل قول میکنی اسم کوچک شخص سوم رو میگی تا با دیدن واکنش عادی مخاطب این کار کم کم برات عادی بشه! و بهنگام صحبت کردن تا جایی که میتونی اسم مخاطب رو نبر! روش من این بود. خلاصه کَلَنجار رفتن با همین موضوع ساده کلی ذهنتو درگیر میکنه!

ما ایرانیها (گمونم کلا ما خاور میانه ایها) عادت داریم توی نامه نگاری هامون چند تا پیشوند و پسوند قلمبه سلمبه بذاریم کنار نام مخاطب. مثلا "جناب آقای مهندس باتِرویک(نام خانوادگی تِد), مدیریت محترم پروژه های خط لوله, با سلام و احترام..." اونوقت اینجا باید بنویسی "Hey Ted" و تمام! بقیش چی شد؟! توی مکالمه هم همین "Hey" کار سلام کردن و احوالپرسی رو با هم میکنه! (اوایل که Hey رو میشنوی منتظر ادامه احوالپرسی هستی که میشنوی ?What's up بعد تو دلت میگی "هِی" و کوفت! این چه وضع سلام احوالپرسیه آخه؟!) توی ایمیل ها راحتتر با موضوع خطاب قرار دادن اشخاص با نام کوچکشون کنار میای, چون هر ایمیلی که برات میاد به همین شکل نوشته شده و برای تو هم زود عادی میشه.

از همون هفته های اول نامه ها و مجله های رایگان تبلیغاتی با نام خودت و به آدرس محل کارت به دستت میرسه. اسم و آدرس منو از کجا پیدا کردن آخه؟! (هنوزم نمیتونم اینو بفهمم. تنها راهش میتونه صفحه پروفایل لینکد اینت باشه.)  نامه ها از موسسات خیریه هستن و درخواست کمک مالی دارن. مجله ها هم متنوع هستن. دو شماره ماهنامه معروف forbes همراه با نامه ثبت نام اشتراک برام اومد و چون فرصت خوندنشو نداشتم مشترک نشدم. ولی هفته نامه کانادایی مَکلینز که به نظرم جالبتر اومد رو مشترک شدم.

گمونم هفته پنجم بود که به مناسبت رفتن نوئل که مدیر چند تا از  پروژه ها بود مایک همه رو دعوت کرد رستوران نزدیک دفتر. شب خوبی بود. اولین مهمونی شرکتی توی یک رستوران لوکس. تا ساعت 10 شب اونجا بودیم. تنها عیبش این بود که بقیه درباره موضوعات مختلف حرف میزدن و خاطره میگفتن و میخندیدن, ولی من توی شلوغی رستوران گاهی تقریبا هیچیشو متوجه نمیشدم!(یکی از تفاوت های رستوران های ایران با اینجا میزان سر و صدای حاضرینه. توی رستوران های ایرانی همه سعی میکنن آروم بشینن و کلاس و ادب رو حفظ کنن, ولی اینجا از این خبرا نیست! چنان بلند بلند حرف میزنن و میخندن که گاهی صدای بغل دستی رو هم به زور میشه شنید! انگار اومدن عروسی! جالبترش اینه که خانم ها بیش ازآقایون قهقهه میزنن!) اصلا هم دوست نداشتم الکی بخندم. از طرفی هم نمیخواستم بی تفاوت به نظر بیام. بنابراین تقریبا از اول تا آخر یک لبخند ملیح بر لبانم بود!

فردا صبحش سر کار بودم که شهین زنگ زد. چی شده؟ هیراد گریه میکنه و میگه نمیرم مدرسه! ای بابا! چرا آخه؟! میگه خوشم نمیاد برم. گوشی رو بده بهش! هیراد جان عزیزم چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟ نه. معلمت چیزی گفته؟ نه. پس چرا نمیخوای بری؟ چون این مدرسه رو دوست ندارم! آخه عزیزم نمیشه که نری مدرسه! پلیس میاد ما رو بازداشت میکنه اگه تو نری مدرسه! حالا امروزم برو من خودم میام مدرسه ببینم کی اذیتت کرده. باشه عزیزم؟ باشه.

 

هیراد چهار ماه توی کلگری مدرسه رفته بود و این سومین هفته ای بود که به مدرسه جدید میرفت. توی مدرسه کلگری معلم خصوصی زبان داشت که روزی نیم ساعت باهاش زبان کار میکرد. ولی انگار اینجا معلم خصوصی در کار نبود! بنابراین یه احتمال این بود که به خاطر مشکل زبان درسها رو متوجه نمیشه و به همون دلیل دوست نداره بره مدرسه. به هر حال اون شب تلاش کردیم علتشو از زبون خودش بشنویم.

هیراد جون کسی اذیتت میکنه؟ نه. معلمت باهات بد رفتاری میکنه؟ نه. پس چرا دوست نداری بری؟ چون از این مدرسه خوشم نمیاد! خوب چرا؟ خوشم نمیاد دیگه! ای بابا! من فردا میام با معلمت حرف میزنم ببینم چی شده. نمیخواد بیای! باشه, نمیام. ببین هیراد جان خیال مدرسه نرفتنو کلا از ذهنت خارج کن عزیزم چون اصلا شدنی نیست. اوکی؟ باشه.

از طرف مدرسه دعوت شده بودیم هفته بعد بریم مدرسه و کاردستی های بچه ها رو ببینیم و معلمشو هم ملاقات کنیم. در نهایت تصمیم بر این شد که همون موقع درباره این موضوع هم با معلمش حرف بزنیم. هیرادم قرار شد صبحها دوباره نگه نمیخوام برم.

 

آخر هفته ها با دوستان جدید دوره مهمونی داشتیم و هر شنبه شب به سبک قابلمه پارتی (pot lock) جمع میشدیم خونه یکیمون. درباره قابلمه پارتی شنیده بودیم ولی اولین بار بود که تجربش میکردیم. اولین شب رفتیم خونه فریدون و شقایق (و البته استثنائا اون شب همه مهمون صاحبخونه بودیم و کسی غذا نبرد). همگی با ماشین کیوان رفتیم. پارمیدا(دختر ناز سه ساله کیوان و مینو) برای خودش شیک روی صندلی بچه ردیف عقب نشست و من و شهین و هیرادم خودمونو کنارش جا دادیم. کمی جامون تنگ بود ولی هرچی بود بهتر از 40 دلار به تاکسی دادن و یا اینکه من با اتوبوس برم بود! ضمن اینکه همه دور هم بودیم.

فریدون سه سالی بود که کانادا کار و زندگی میکرد و یک سال پیش ازدواج کرده بودن و شقایق شش ماه بود اومده بود کانادا. بچه های گرم و مهمون نوازی بودن. چه آپارتمان شیک و قشنگی هم داشتن. انگار نوساز بود. برای ما که از آغاز هر دو تا آپارتمانامون قدیمی بودن خیلی به نظر اعیونی اومد! آفرین, فریدون برای تازه عروسش سنگ تموم گذاشته بود. با خودم فکر کردم خوب شد من و شهین پونزده سال قبل از اومدن به کانادا ازدواج کردیم, وگرنه الان ناچار بودم نیمی از حقوق ماهیانمو بدم برای یه دو خوابه نوساز و ...! احتمالا شهینم با خودش داشت فکر میکرد ببین مردم برای زنشون تو کانادا چه کار میکنن اونوقت شوهر ما...!

بگذریم! مهمونی ایرانی توی غربت عالیه. (البته توی ایرانم عالیه) غذاهای ایرانی, گپ و گفت ایرانی و خوندن ترانه های ایرانی. ناچارم نیستی انگلیسی حرف بزنی و از اون نظرم یه جور استراحته. خیلی حال میداد. هفته بعدشم همه خونه ما بودیم. فریدون اینا هم با مهمونشون اومده بودن. از دوستاش بود که مونترآل زندگی میکرد و فریدون توی شرکت محل کارش براش کار ردیف کرده بود و فعلا تنها اومده بود و قرار بود وقتی خونه گرفت خانمشم بهش ملحق بشه. اون شبم هرچند خونه نوساز و شیک نبود ولی به همه خوش گذشت.

نزدیک نوروز بود و قرار شد با دوستا بریم بازارچه نوروزی. ایول! بازارچه نوروزی توی ادمونتون! شنبه پیش از ظهر رفتیم. یه سالن به مساحت تقریبی 150 متر مربع که دور تا دورش میز گذاشته بودن و صنایع دستی و وسایل سفره هفت سین مثل سمنو و سنجد و سبزه و ... چیزای دیگه میفروختن. قیمتا هم برای ما که هنوز همه چیزو ضربدر 3600 میکردیم به نظر بالا میومد. نیما هم جزو فروشنده ها بود. دو سه هفته قبل توی فروشگاه شاهین(فروشگاه افغانی که هم خوردنی های ایرانی داره و هم نانوایی بربری! هر دو هفته یک بار تو اون سرما با اتوبوس میرفتم پنیر لیقوان گوسفندی و نون بربری میگرفتم) باهاش آشنا شده بودم. چه پسر با معرفتی. گمونم دانشجوی دکترای برق U of A(دانشگاه آلبرتا) بود. منو رسوند ایستگاه قطار دانشگاه و بعدشم توی فیسبوک منو با یکی از دوستاش کیمیا آشنا کرد تا به واسطه کیمیا شاید بتونیم برای شهین کار پیدا کنیم. کیمیا و شوهرش و پسرشم اونجا دیدیم. چه باحال! کتاب شعر نو فارسی میفروختن. گمونم گفت عوایدش فرستاده میشه برای خانواده ای نیازمند در ایران. خیلی دوست داشتم بخرم ولی شوربختانه از سبک شعرش خوشم نیومد!

تِد: آرش جمعه میریم بازدید از سایت. کدوم سایت؟ همین پروژه تقاطع خط لوله و جاده. کفش ایمنی و لباس کار داری؟ نه. لباس کارو از اَشلی(منشی دفتر) بگیر و کفش رو برو از فروشگاه Mark's بگیر پولشو شرکت بهت میده. باشه. مگه الان کاری در حال انجامه؟ نه, فقط میریم از محل پروژه بازدید میکنیم. اونوقت باید با لباس کامل کار و کفش و کلاه ایمنی بریم؟ بله. راستی عینک و دستکش ایمنی هم از اَشلی بگیر. چشم! بذار ببینم. جمعه که میشه 21 مارس یعنی اول فروردین 1393! ای بابا! پس تحویل سالو در فضای باز با یاران کارفرما سر میکنم! پیشبینی هوا رو چک کردم. هوا برفی و بیشینه دما منفی ده! سایت ویزیت نرفتیم نرفتیم, حالا ببین کی میخوایم بریم!

چهارشنبه عصر رفتیم مدرسه هیراد. این نخستین باری بود که من میرفتم. برای ثبت نامش شهین برده بودش و فقط ازش نام مدرسه کلگری رو پرسیده بودن و گذاشته بودنش سر کلاس. شهین پرسیده بود مدرکی, چیزی نمیخواد ارائه بدیم؟ مدیر گفته بود نه. خودمون از مدرسه کلگریش درخواست میکنیم و اونا همه چیزو میفرستن برامون. بابا ایول! چه راحت!

خونه ما تا مدرسه دو سه دقیقه پیاده روی بود که اونم در واقع صرف گذشتن از محوطه بزرگ زمین فوتبال های مدرسه میشد. مدارس دولتی آلبرتا از ابتدایی تا دبیرستانشون ضمن اینکه محوطه های چند هکتاری دارن, هر کدوم چندین زمین فوتبال چمن بزرگ هم دارن.(برخی مدارس زمین بسکتبال و تنیس هم دارن). مدرسه حسابی شلوغ پلوغ بود. بچه ها و پدر و مادرها (و یا سرپرستها, guardians) تو راهروها و کلاسا (بلا به نسبت شما) وِلو بودن. از دفتر آدرسو پرسیدیم و رفتیم سمت کلاس هیراد. کمی نگران بودم چون میخواستم درباره هیراد و موضوع مهم اینکه دوست نداره بیاد مدرسه با معلمش حرف بزنم و سوال بپرسم. ولی بازم به خاطر مسئله زبان,  نسبت به اینکه با چه جملاتی منظور خودمو به معلم بفهمونم و اینکه بتونم هرچی میگه متوجه بشم مطمئن نبودم.

رسیدیم به کلاس و معلم که یه خانم سیاه پوست میانسال بود داشت کاردستی ها رو به پدر و مادرها(یا سرپرستان) شاگردها نشون میداد. ما هم به جمعشون پیوستیم و مشغول تماشای کاردستی های بی ریخت بچه ها شدیم! معلم با چه آب و تابی هم از دسترنج شاگرداش حرف میزد! منم خیلی جلو خودمو گرفتم که پوزخند نزنم! به جاش با لبخند ملیحی بر لبان سرمو به نشانه تایید بالا پایین میکردم! و تو دلم میخندیدم و افسوس میخوردم و با خودم میگفتم اینا چیَن دیگه؟!

به هر حال لبخندامونو زدیم و سرامونو بالا پایین کردیم و نوبت گفتگو با معلم شد. هیراد سر کلاس چطوره؟ درساشو بلده؟ خوبه. پسر باهوشیه. یه مقدار توی نوشتن مشکل داره و گاهی موقع درس با شاگردای دیگه مشغول حرف زدن میشه و .... واقعا؟! بله. خیلی دوست داشتم بهش بگم هیراد میگه معلم باهام خوب رفتار نمیکنه ولی به نظرم گفتن اون موضوع درست نیومد. چون هیرادم تاکید کرده بود که اینو نگیم!

حدس زدیم هیراد بازیگوشی کرده و این بنده خدا هم بهش تذکر داده ولی شاید کمی خشن باهاش حرف زده و هیراد بهش بر خورده. آخه سیاه پوستها کلا روحیه و رفتارشون جوریه که به نظر کمی خشن میان. (و معمولا بلند بلند حرف میزنن. گاهی وقتا که تقریبا داد میزنن!) به هر حال چیز زیادی از علت ناراحتی هیراد جز حدس و گمان عایدمون نشد. ولی اون شب کلی باهاش حرف زدیم.

هیراد جان ما از اون بر دنیا نیومدیم اینجا تو این غربت و سرما و مشکلات که تو درس نخونی. اومدیم اینجا که شاید آینده تو بهتر بشه. اگه بخوای بازیگوشی کنی و گوش به حرف معلم ندی که نیومدنمون بهتر از اومدنمون بود! خوب منکه نخواستم بیایم! ایران بهتر بود که! عزیزم شاید الان ایران برای تو راحتتر باشه, ولی بعدا که بزرگ میشدی شاید با مسائلی روبرو میشدی که اینجا کمتر باهاشون درگیر میشی. (حالا با چه زبونی یه پسر بچه 9 ساله رو توجیه کنی که چرا اومدی؟!) آخه من درسا رو خوب نمیفهمم. خوب از معلمت بپرس! ازش بخواه که برات بیشتر توضیح بده! باشه عزیزم؟ باشه.

فردای اون روز سفره هفت سینمون تقریبا آماده شده بود. ماهی گلی نداشت که اونم مهم نبود. ضمن اینکه خونده بودیم ماهی اصلا ربطی به نوروز ایرانی نداره و از فرهنگ چینی اومده وارد هفت سین شده! عده ای هم ماهی رو تحریم کرده بودن, چون میگفتن سالیانه صدها هزار ماهی بیچاره به خاطر نوروز چند روزی توی تُنگ آب اسیرن و بعدم میمیرن! خلاصه اینها بهانه های خوبی بودن که در کشور مدافع حقوق حیوانات دنبال ماهی گلی نگردیم! (راستی میدونستید اینجا میگن اول حقوق بچه ها, دوم حقوق خانم ها, سوم سگ و گربه ها و دیگر چهارپایان و پرندگان و آبزیان و ... و آخر اگه چیزی تهِش موند, حقوق آقایان گرامی؟!)

اون روز عصر کفش ایمنی رو هم خریدم. صبحشم از اَشلی(که امضاء ایمیلهاش معمولا Ash بود!) کلاه ایمنی و دستکش و عینک ایمنی و کاوِرال(همون لباس کار سرهمی یا boiler suite) رو گرفته بودم. گمونم کاورال دو شماره برام بزرگ بود! رو تنم زار میزد! ولی چاره ای نبود.

جمعه صبح(21 مارچ) با ماشین تِد رفتیم دفتر کارگاهی کارفرما برای جلسه. هوا برفی و سرد بود و باد هم میوزید. یک ساعت و نیمی توی جلسه بودیم و حرف زدن و بحث کردن. اوایل جلسه گوشامو خوب تیز کردم ببینم کارگاهیاشون چی میگن و اگه سوالی رو من باید جواب بدم آماده باشم. توی ایران چند سال توی کارگاه کار کرده بودم ولی دوست داشتم بدونم روش کار اینا چجوریه و رو چه نکاتی تاکید دارن. باور کنید تا جایی که حواسم جمع جلسه بود همش درباره ایمنی کارگاه و روشهای اجرای پروژه جوری که حداکثر ایمنی رعایت بشه حرف زدن. بعدشم که دیگه خیالم راحت شد تِد خودش گوش میده و پرسش ها رو هم جواب میده و بحث به خوبی و خوشی پیش میره, برای خودم چُرت میزدم. ولی چُرت همراه با دلهره! آخه همش دو ماه نبود اومده بودم سر کار, اگه تِد میدید دارم توی جلسه کارفرما چرت میزنم چی میشد؟! ولی تِد خیلی مهربون بود. هیچوقت دنبال ایراد گرفتن نبود و همیشه احساس میکردم هوامو داره تا اینکه بخواد ازم آتو بگیره. دمش گرم.

نشست تموم شد و وقت بازدید از کارگاه شد. بهمون یه جلیقه ایمنی نارنجی رنگ فلورسنت هم دادن که روی لباس کار بپوشیم. ماشینای کارفرما افتادن جلو و به سمت کارگاه راه افتادیم. توی راه با مادرم اینا و باجناقم و خواهر شهین با ایمو ویدیوکال کردیم و سال نو مبارک گفتیم. شهین بهشون گفته بود که منِ بیچاره سرِ سال تحویل کجا هستم! به تِد گفتم ببین چه روزی و چه ساعتی رو برای سایت ویزیت تعیین کردیم! یادم انداخت که ازم پرسیده بوده که آیا زمان مناسبی هست یا نه, بنده هم گفته بودم بله! کی جرات داره ماه دوم کارش رو حرف رییسش حرف بزنه؟!

از جاده کمربندی وارد یه فرعی خاکی شدیم و رسیدیم به محل پروژه که یه زمین خالی پوشیده از برف بود. هنوز کارگاهی در کار نبود چون هنوز نقشه ای آماده نشده بود. همه پیاده شدن و شروع کردن به پوشیدن لباس کار.(همراه با دستکش و عینک ایمنی!) دما رو چک کردم, منهای دوازده, دمای احساس شده منهای بیست و دو! یا خدا! ولی اشکال نداره. اینجا که کاری انجام نمیشه و چیزی نیست. حالا ده دقیقه میایستیم و یه نگاهی به محل میندازیم و میریم. تو این سرما و برف و بوران کی دووم میاره؟ بله, تقریبا همون جوری شد. بیش از یک ساعت و نیم توی اون وضعیت سرپا ایستادیم و آقایون هی به این بر و اون بر اشاره میکردن و حرف میزدن! منم باید خودمو به ظاهر مشتاق شنیدن بحث ها نشون میدادم. توی اطاق جلسه نمیفهمیدم چی میگن, حالا اینجا تو دمای منهای 22 و باد و بوران چی میتونم بفهمم؟!

تِد جان مادرتون بسه دیگه! یخ زدم! آخه چی دارید میگید شما؟! قراره روی دو تا لوله که زیرِ زمین هستن غلاف فلزی جوشکاری بشه. این دیگه اینهمه بحث و بررسی نمیخواد!  بابا الان خانواده و بستگان و دوستان من همه تو ایران نشستن پای سفره هفت سین و دید و بازدید و روبوسی و... آجیل و شیرینی میخورن و تو "من و تو" کنسرت زنده نگاه میکنن, اونوقت منِ بیچاره اینجا تو این وضعیت با این پای واریسی دارم (با عرض پوزش!) سگ لرز میزنم! ای خداااا...! البته مطمئنا همه اینا رو تو دلم داشتم میگفتم, اونم با چهره ای جدی, پرسشگر و مشتاق دانش!

نخیر! انگار نه انگار که الان هوا منهای بیسته و برف و بورانه! گرم بحث و بررسی بودن! هر زمانم که یه بحث تموم میشد دوباره مدیر پروژه کارفرما میپرسید کسی سوال دیگه ای نداره؟ باز یه (بازم با عرض پوزش!) نامردی یه چیزی میگفت و دوباره از نو!

بالاخره عرایض علما تموم شد و همه پاسخ سوالاتشونو گرفتن و سوار ماشینا شدیم و لباس کارا رو درآوردن و راه افتادیم. تِد الان کجا میریم؟ برمی گردیم دفتر. دفتر خودمون؟ آره. خدا رو شکر! چقدر توی ماشین گرم و نرم و چه لحظه قشنگی بود اون لحظه!

ادامه دارد...