شرکت که رسیدیم به اَل (الستر) گفتم امروز سال نو ایرانیه. گفت اولین روز بهار؟ بله. چه جالب! سال نو شما واقعا با معنیه, ولی مال ما هیچ ارتباطی با وقایع طبیعی و فیزیکی نداره. ما اینیم داداش! تازه لحظه شروع سال جوری محاسبه میشه که دقیقه و ثانیه آغاز سال هم مشخصه. خیلی جالبه!

دید و بازدید نوروزی, هرچند توی غربت و دور از خانواده و بستگان, به هر حال خیلی صفا داره. ضمن اینکه بهانه ایه برای دور هم جمع شدن. و البته آجیل و پسته خوردن. ولی به شرطی که پسته ایرانی باشه, نه پسته مریض و بی مزه کالیفرنیایی! واقعا نمیفهمم چرا پسته های آمریکایی اینجوری بی ریخت و مریض احوالن! نمیدونم نژادش بده یا روِش عمل آوردنشو بلد نیستن.

بعضی جمعه ها وِندی ازمون نفری پنج دلار میگرفت و با چهل پنجاه دلاری که جمع میشد بلیط بخت آزمایی(لاتاری لاتو مَکس) میخرید. اونجوری شانس برنده شدن بلیط در مقابل ریسکی که بین چند نفر تقسیم شده بود بیشتر میشد, به جاش اگه جایزه ای میبردیم بین همه تقسیم میشد. البته شانس برنده شدن جایزه به ویژه جایزه بزرگ خیلی خیلی کمه. چون هر هفته حدود یک میلیون نفر بلیط میخرن و تازه تضمینی نیست که شماره برنده جایزه بزرگ توی بلیطهای خریداری شده باشه و مبلغ جایزه به جایزه هفته بعد اضافه میشه. بنابراین احتمالش نزدیک به صفر ولی خودِ صفر نیست. حدودا هر دو سه ماه یکبار یه نفر یا یک گروه جایزه های پنجاه شصت میلیونی میبرن! انصافا خوش به حالشون! (کوفتشون نشه!)

وِندی خیلی خانم مهربونی بود. مثل تِد یه نمونه بارز کانادایی nice. بعضی روزا میرفتم کنار میزش و باهاش درباره موضوعات گوناگون مثل شرایط شرکت و قوانین کار و مالیات و اخبار شهر و ... حرف میزدیم. کلی اطلاعات بدست میاوردم و ازش خیلی چیزا یاد می گرفتم. یه بار بهش گفتم میدونی من تو خونه وقتی درباره تو حرف میزنم چی صدات میکنم؟ نه. بهت میگم خاله وندی. کلی خندید و گفت یعنی من اونقدر سنّم بالاست که خاله تو به حساب بیام؟! البته که نه! چون تو بامحبتی و برای همه مثل خاله ای. خندید و گفت اوکی اشکال نداره. منم دیگه به تو میگم عمو آرش! نو پرابلم!

نامه تخفیف استفاده از امکانات مجموعه های ورزشی شهرداری برامون اومد. چون بر اساس فرم مالیاتی مربوط به سال 2013 کم درآمد به حساب میومدیم, برای تخفیف ویژه کم درآمدها اقدام کرده بودم(یه فرم بود که همراه با نامه کمک هزینه نگهداری از بچه به عنوان سند, پست کردم به شهرداری). با اون نامه میتونستیم به مدت یک سال از امکانات مجموعه های ورزشی شهرداری به صورت رایگان استفاده کنیم.

یه مجموعه بزرگ ورزشی نزدیک خونمون بود و رفتیم برای هرسه مون کارت عضویت گرفتیم. یه سالن خیلی بزرگ بدنسازی, و چند تا استخر. چند تا هم سالن ایروبیک و بسکتبال و هاکی رو یخ داشت که برای اونا ثبت نام جداگانه لازم بود. خیلی خوب بود. اونقدر خوب بود که من توی سرمای آوریل تقریبا همه بعد از ظهرای روزای کاری با اتوبوس میرفتم و میومدم. آخه اگه اون تخفیفو نداشتیم باید ماهی 160 دلار پول میدادیم. شما هم بودید میرفتید. نمی رفتید؟!

بعضی آخر هفته ها با دوستان میرفتیم بیرون شهر توی پارک ها و کنار دریاچه ها. یه روز شنبه بساط جوجه کبابو آماده کردیم و رفتیم پارک ملی جزیره گوزن شمالی (Elk Island National Park) که با شهر چهل کیلومتر فاصله داشت. اون پارک به خاطر داشتن تعداد زیاد بوفالو یا همون گاوهای وحشی(Bison) معروفه.(حالا چرا اسمشو گذاشتن پارک جزیره گوزن, نمیدونم!) یه دریاچه هم داره که وسطش یه جزیره هست. البته اون زمان دریاچه پوشیده از یخ بود. خیلی خوش گذشت. اولش آفتابی بود. در کمتر از نیم ساعت ابری شد و وسط سیخ زدن جوجه ها بارندگی شروع شد! ولی ما از رو نرفتیم. توی ماشین نشستیم, بارون بعد از ده دقیقه تموم شد و دوباره اومدیم مشغول فریضه مقدس کباب کردن شدیم. گمونم من حتی تو ماشینم نرفتم!

اون روز رامک هم اومده بود. یکی از همکارای سابق فریدون در ایران, که به تازگی اومده بود مونترآل و برای کاریابی راهی ادمونتون شده بود و مهمونشون بود.

تعداد زیادی از مهاجرهای ایرانی بدلیل سریعتر بودن روال بررسی پرونده های مهاجرتی استان کُبِک(کِبِک) و همینطور شرایط امتیازی راحتتر, برای کبک اقدام میکردن(و میکنن) و پس از لَند کردن در مونترآل, راهی استانهای دیگه از جمله آلبرتا میشدند. چون توی مونترآل (و البته دیگر شهرهای بزرگ کانادا) کار مهندسی مرتبط با نفت و گاز نایاب و حقوق ها پایینتر بود(و هست. ضمن اینکه مالیات درآمد در آلبرتا کمتره و علاوه بر اون تنها مالیاتی که بهنگام خرید کالا پرداخت میشه فقط همون پنج درصد مالیات ارزش افزوده هست که دولت فدرال میگیره, GST. همه استانهای دیگه همراه با اون پنج درصد, بین پنج تا ده درصد هم مالیات فروش میگیرن ,PST)

( یه توضیح کوچولو هم درباره شرایط کار نفت و گاز در کانادا: از ژانویه 2009 با افزایش قیمت نفت خام پروژه های زیادی توی آلبرتا شروع شدن و کار فراوون بوده. میگن جوری بوده که سال 2010 به مهاجرا توی فرودگاه آفر میدادن! کافی بوده مدرکت مرتبط باشه و یا کمی تجربه داشته باشی. توی اون چند سال عده زیادی از همه جای کانادا و حتی آمریکا برای شغل بهتر و پردرآمدتر اومده بودن آلبرتا.)

اون روز زیبای بهاری رو هم توی جنگل و کنار دریاچه زیبا(و یخزده) با دوستان سپری کردیم و خیلی خوش گذشت. بازم ما مثل همیشه با ماشین کیوان رفتیم. دیگه مزاحمت بس بود و وقتش بود که ماشین بخریم.

دو هفته بعد از خریدن گوشی های جدید از شرکت راجرز تماس گرفته بودن و گفته بودن شما چون سرویستونو از شرکت چَتِر به راجرز انتقال دادید واجدالشرایط پنجاه درصد تخفیف به مدت شش ماه هستید. چه خوب! دست شما درد نکنه. (زمان خرید روی خط شهین شش ماه تخفیف پنجاه درصد گرفته بودیم و با این تخفیف ماهی ۴۰ دلار دیگه از صورت حسابمون کم میشد.) در ضمن ما سرویس بیمه هم ارائه میدیم. میتونید با پرداخت ماهی ۱۰ دلار گوشیتونو در برابر هرگونه خرابی ناشی از زمین افتادن، توی آب افتادن، ... بیمه کنید. و در صورت بروز خرابی با پرداخت فقط ۱۰۰ دلار یه گوشی نو بگیرید. منم طبیعتا با خودم فکر کردم با تخفیف جدیدی که داره بهم میده ارزش داره بیمه رو بگیریم چون هزینه بالا نمیره. باشه، بیمه رو میخوام.

ولی زهی خیال باطل! هر سری که صورتحساب میومد نه تنها اثری از این تخفیف توش نبود، بلکه حدود ۳۰ دلار هم هزینه اضافی توی صورتحساب بود! منم هر ماه  باید زنگ میزدم پشتیبانی که درستش کنن! وقتی هم پرسیدم چرا اون تخفیف توی قبض نیست، کارمند پشتیبانی گفت اون تخفیف بعد از پرداخت قبض سوم اعمال میشه. عجب!  خلاصه تا سه چهار ماه این داستان تکرار شد تا بالاخره مبلغ درست شد. ولی همچنان از اون تخفیف ویژه خبری نبود!

وقتی بعد از پنج ماه دیگه مطمئن شدم اون تخفیف قلابی بوده و ظاهرا فقط فریبی در جهت ترغیب من به خرید بیمه بوده، زنگ زدم و بیمه رو کنسل کردم. یه جورایی عجیب بود! چون اینجا گفتگو های رد و بدل شده در مکالمات تلفنی حکم سند دارن و همیشه پیش از شروع مکالمه یک پیام خودکار پخش میشه که میگه این مکالمه به منظور مستند سازی و یا آموزش ممکنه ضبط بشه.

این شاید اولین بار بود که درِ باغ سبزِ کانادایی رو تجربه کردم و تا حدی یاد گرفتم که مراقب تبلیغاتی که زیادی خوب به نظر میان باشم و فریب نخورم. همین موضوع درباره خرید ماشین هم مصداق داره. راستی بریم سر داستان خرید ماشین. ولی قبل از اون باید جریان گرفتن گواهینامه رو بگم.

یه بار کلگری امتحان داده بودم و رد شده بودم. دیگه نباید رد میشدم! دوباره دو ساعت آموزش گرفتم و علاوه بر اون روز قبل از آزمون با کیوان رفتیم توی محله رجیستری و تمرین کردم. ولی باز چند تا فول کردم و رد شدم! خیلی ضد حال بود. هفتصد دلار خرج کرده بودم و هنوز هیچ! حالا پولش به کنار، نکنه مثل گواهینامه ایرانم سرم بیاد! قبل از کنکور با دوستم اشکان با هم رفتیم آزمون شهری. اون بار دوم قبول شد و من سه بار رد شدم. بار اول پارک دوبل ازم گرفت بلد نبودم. رفتم پارک دوبل یاد گرفتم بار دوم ازم نیم کلاچ امتحان گرفت بلد نبودم. نیم کلاچو هم یاد گرفتم بار سوم نه پارک دوبل امتحان گرفت نه نیم کلاچ! تو مسیر مستقیم گفت برو ۲ حالا برو ۳ حالا برگرد ۲، بزن کنار ردی! چرا؟! دنده بلد نیستی عوض کنی. ای خدااا...!

اونقدر حالم گرفته شد و ناامید شدم که سالها بی خیالش شدم! دانشگاهمو تموم کردم، زن گرفتم، سربازی هم رفتم بعد دوباره رفتم سراغ گواهینامه!

به هر حال اینجا از اون فرصت ها نداشتم که بتونم چند سال دیگه صبر کنم! برای یک هفته بعد و این بار دیگه برای گواهینامه مقدماتی وقت گرفتم. قبلا گفته بودم فرق گواهینامه مقدماتی با پیشرفته اینه که با داشتن گواهینامه پیشرفته یه کارآموز رانندگی میتونه کنارت بشینه و رانندگی کنه.(البته بعدها فهمیدیم یه فرق دیگه هم داره. با گواهینامه پیشرفته میشه دور از جون تا یه لیوان آبجو توی دو ساعت نوشید و رانندگی کرد. که به نظرم اصلا با عقل جور در نمیاد!) من چون میخواستم برای تعلیم و تمرین رانندگی شهین پول ندم دنبال گواهینامه پیشرفته بودم. ولی دیگه از خیرش گذشتم!

روز موعود برای بار سوم فرا رسید و اتفاقا روز تولدم بود. ۲۳ می ۲۰۱۴. خدایا تو این روز مقدس سور و ساتمونو خراب نکن! چه روز قشنگ و چه هوای خوبی بود اون روز. بالاخره طلسم شکست و گواهینامه رو گرفتم. یادش بخیر! چه حس خوبی بود. انگار نتیجه قبولی کنکورو بهم داده بودن! احساس غرور میکردم! مجوز رانندگی در سراسر آمریکای شمالی رو گرفته بودم!(کسی نبود بهم بگه بشین بینیم بابا! حالا پولت کجا بود که بری بگردی!؟ آمریکای شمالی!!! اگه شهین بود حتما بهم میگفت!) شبشم فرهاد اینا و کیوان اینا مهمونمون بودن و حسابی خوش گذشت. البته کسی کادو تولد بهم نداد. چون شهین بهشون  نگفته بود تولدمه! حیف شد!

فردای اون روز برگه موقت گواهینامه رو قشنگ تا کردم و گذاشتم جیب بغلم و با کیوان رفتیم دنبال خرید ماشین. دو تا گزینه داشتم. یا ماشین دست دوم بخرم یا نو.(چشم بسته غیب گفتما!) هر کدوم خوبی ها و بدی هایی داشت. اینجا ماشین دست دوم نسبت به نو خیلی ارزونتره. ولی باید نقدی بخریش چون برای خرید قسطی ماشین کارکرده ناچاری وام بهره بالا بگیری. تا جایی که من میدونم حدود شش درصد به بالا. ولی ماشین صفر رو میشه با وام بهره حدود یکی دو درصد و در شرایطی حتی بدون بهره خرید. دقیقا سیستم رو جوری چیدن که شما راحتتر بتونی ماشین نو بخری.

گزینه های انتخابی خیلی زیاد و متنوع هستن. برای انتخاب راحتتر و بهتر یه مجله به نام Consumer reports - New Cars خریده بودم که اطلاعات و مشخصات حدود 260 مدل ماشین موجود در بازار آمریکای شمالی رو هر شش ماه یک بار منتشر میکنه. اطلاعاتی مثل نمره تست جاده که توسط کارشناسای خود مجله انجام میشه و همینطور رتبه بندی ماشین ها از نظر پایین بودن استهلاک که بر اساس گزارش مصرف کننده ها جمع آوری میشه.

دنبال ماشین شاسی بلند دو دیفرانسیله(All Wheel Drive, AWD) ژاپنی بودم، چون اینجا بدلیل بارش زیاد برف و طولانی بودن زمستون و همینطور پر بودن خیابون ها از ماشین های بزرگ (TRUCK)، بهتره ماشین شاسی بلند (SUV) و دو دیفرانسیله باشه تا امن تر، راحتتر و مطمئن تر حرکت کنه.(البته میدونید که شاسی بلند یه کم کلاسشم بیشتره! 😉) از طرفی ماشینهای ژاپنی کم استهلاکترین ماشین های توی بازار هستن.(بر عکس ماشینای آمریکایی!) بنابراین اگه میخواستم یه ماشین هفت هشت سال کارکرده بگیرم، میتونستم با هفت هشت هزار تا ردیفش کنم. ولی به خاطر هزینه بالای تعمیر و نگهداری ترجیح دادم ریسک نکنم. اگه هم یه ماشین تر و تمیز سه چهار سال کارکرده میخواستم، باید بالای پونزده هزار تا پول میدادم که نداشتم.

چند تا نمایندگی نزدیک خونمون بود. از هوندا وقت قبلی گرفته بودم و اول رفتیم اونجا. کارشناس فروش شماره گواهینامه رو یادداشت کرد و پرسید میخواید همراهتون بیام یا راحتترید خودتون برید؟ خودمون میریم. سوییچ یه CRV ۲۰۱۴ رو تحویلمون داد و رفتیم چند تا دور زدیم و برگشتیم. بعد رفتیم میتسوبیشی. بعد از اونجا به پیشنهاد کیوان رفتیم نمایندگی کیا. کیا ماشیناشو با وام بدون بهره هفت ساله میداد و به جای گارانتی سه ساله ماشینای ژاپنی، پنج سال گارانتی میداد.( مثل هیوندا که اینجا بهش میگن هوندایی!)

با همراهی کارشناس فروش خوشرو و مودب با دو تا از ماشینا دوری زدیم و چون قیمت با توجه به امکانات و آپشنهای ماشینا نسبت به ماشینای ژاپنی مناسبتر بود، در ضمن شرایط فروش هم خیلی خوب به نظر میرسید، نشستیم توی دفتر کارشناس فروش که بهمون قیمت اقساطی رو بگه. مشخصات و نام محل کار و تاریخ شروع به کار و ... پرسید و رفت تو اطاق رییسش. جوری که ما حساب کرده بودیم با وام بدون بهره هر قسط میشد حدود ۳۵۰ دلار.

بعد از پنج دقیقه برگشت و گفت میشه ۴۳۰ دلار. چی؟! چرا اینقدر زیاد؟ چجوری حساب کردید؟ گفت این مبلغ بر مبنای وام ۷ درصده. چی؟ هفت درصد؟! چه خبره؟ مگه اینهمه پوستر و استند توی فروشگاه نزدید که میگه بدون بهره؟ چرا، زدیم. ولی اون برای مشتری هایی شدنیه که اعتبارشون به حد نصاب لازم برسه. شما فقط شش ماه از شروع اعتبارتون میگذره و فقط سه ماهه که شاغل هستید. عجب! کیوان به انگلیسی گفت آرش بلند شو بریم و خودشم راه افتاد. کارشناس فروش سریع عذرخواهی کرد و گفت صبر کنید. بذارید برم با مدیرم صحبت کنم. تمام تلاشمو میکنیم که راضیتون کنیم. ما هم نشستیم و دوباره رفت پیش رییسش.

پنج دقیقه بعد کارشناس فروش برگشت تو اطاق ولی اینبار با عدد و ارقام کمتر که گمونم بر اساس وام با بهره ۲ درصد محاسبه شده بود. منم قبول کردم و ۱۵۰۰ دلار بیعانه دادیم و قرار شد دوشنبه دفتر اعتباراتشون پس از بررسی وضعیت اعتباری من شرایط وامو نهائی کنه و خبرم کنن که بیام برای قرارداد و تحویل ماشین.

عصر اون روز مجله ماشینو چک کردم و دیدم اصلا Rondo جزو ماشینای بررسی شده کیا نیست که رتبه بندی استهلاکشو چک کنم! در ضمن میخواستم مطمئن بشم که مدل AWD هم داره. تازه یادم اومد اولین ویژگی ای که دنبالش بودم دو دیفرانسیله بودن بود. با دفتر نمایندگی تماس گرفتم و از همون کارشناس فروش پرسیدم روندو مدل AWD هم داره؟ گفت نه متأسفانه. ای بابا!  من ماشین AWD میخواستم. میشه بیعانه رو پس بگیرم؟ بله. دوشنبه بیا پولو برمی گردونیم به کارتت. خیلی ممنون. خوب شد یادم اومد!

هوا بهاری(البته بهار کانادایی!) و خیلی لطیف شده بود. هنوز عصرها کمی سرد میشد و هر از چند وقتی یه بارون حسابی میومد و باز چند روز آفتابی میشد. چمنا تقریبا سبز شده بودن ولی جنگلا و درختا همچنان قهوه ای و خاکستری بودن. هیرادو توی تیم فوتبال محله ثبت نام کرده بودم و هفته ای دو روز با تیمای محله های دیگه مسابقه داشتن. هر مسابقه هم توی زمین چمن یکی از محله ها برگزار میشد. چقدر اینجا زمین فوتبال چمن هست! باور کنید شاید توی تهران دوازده میلیونی اینهمه زمین چمن نباشه!(شاید) هر مدرسه سه چهار تا زمین چمن داره.

ولی مربی هاشون به خوبی زمیناشون نیستن! مربی تیم های محله ای از پدر و مادرهای بچه های تیم هستن که داوطلبانه این مسئولیت رو به عهده میگیرن. بنابراین دانش فوتبال محدودی دارن که اونم از ویدئو های یوتیوب یاد گرفتن. البته به فرض داشتن دانش هم کار چندانی ازشون بر نمیاد. چون بازی های فوتبال محله ای کلا دو و نیم ماه طول میکشن و توی این زمان محدود کسی نمیتونه به بچه ها فوتبال یاد بده. تنها خوبیش تمرین فعالیت بدنی و فوتبال بازی سازمان یافته بچه هاس.

البته کلوپ های جدی فوتبال هم هستن که سالن های سرپوشیده دارن و تمام طول سال فعالن. ادمونتون یکی از فعالترین شهرهای کانادا توی پرورش بازیکن و برگزاری مسابقات فوتبال در کاناداست. اینم جالبه بدونید که فوتبال بانوان کانادا از فوتبال آقایون قوی تره.(در المپیک ۲۰۱۶ بعد از آلمان و سوئد مقام سوم رو آوردن) دلیلشم میتونه این باشه که اینجا پسرها بیشتر به هاکی روی یخ (و فوتبال آمریکایی) علاقه دارن و از سنین بچگی آموختنِ هاکی رو به طور جدی شروع میکنن.

هفته ای دو بار بردن و آوردن هیراد با اتوبوس، اونم هر سری به یه آدرس جدید، کار چندان دلچسبی نبود! (همینجا اعتراف میکنم قطعا کمی از اون دلچسب نبودن ناشی از تنبلی و البته اشتیاق به خرید ماشین بود. چون اینجا هم اتوبوس سوار شدن و پیاده روی توی کوچه های خلوت و قشنگ بویژه وقتی هوا زیادی سرد نیست واقعا لذتبخشه) بنابراین باید زودتر ماشینو میگرفتم.

برای خرید اقساطی ماشین نو دو تا گزینه وجود داره. یکی فاینانس و دیگری لیز که همون اجاره به شرط تملیکه. با چند نفر درباره تفاوت های این دو صحبت کردم تا ببینم کدوم یکی بهتره. در نهایت نتونستم پاسخ کامل و دقیقی برای این پرسش پیدا کنم ولی دست کم تفاوت ها و تا حدودی مزایا و معایب هرکدوم رو متوجه شدم.

در هر دو حالت شما از بخش اعتبارات شرکت سازنده خودرو بر اساس میزان درآمد و سابقه و امتیاز اعتباریتون وام میگیرید. سابقه اعتبار از روزی که کارت اعتباری میگیرید و باهاش خرید میکنید شروع میشه و امتیاز اعتباری بر مبنای میزان استفاده از اعتبار و خوش حسابی و پارامترای دیگه تعیین میشه.

در حالت فاینانس عین مبلغ وام رو برای دوره های سه تا حداکثر هفت ساله قسط بندی میکنن. و شما پس از عقد قرارداد و تحویل خودرو مالکش به حساب میاید. در حالت لیز بخشی از مبلغ وام کنار گذاشته میشه و مابقی برای دوره های دو تا پنج ساله قسط بندی میشه. اولین تفاوتش اینه که در قرارداد لیز شما خودرو رو اجاره میکنید و مالکش به حساب نمیاید. بنابراین پرداخت های ماهیانه در واقع اجاره بهای خودرو به حساب میان. و پس از پایان دوره لیز میتونید برید و ماشین رو به نمایندگی تحویل بدید و چنانچه بیش از حد مجاز کیلومتر سالیانه(معمولا از ۲۰۰۰۰ کیلومتر شروع میشه) ماشین رو نرونده باشید و در ضمن خسارتی به بدنه ماشین نزده باشید، بدون پرداخت هیچ پولی ماشین رو به نمایندگی تحویل بدید و خداحافظ شما. و اگه دوست داشتید یه ماشین نو دیگه لیز کنید و بردارید بیارید.

اگه هم خواستید ماشینو نگه دارید مابقی بدهی رو پرداخت میکنید(همون مبلغی که در آغاز از قیمت خرید خودرو کم شده) و صاحبش میشید. حتی میتونید برای مابقی بدهی دوباره از شرکت سازنده وام بگیرید. (البته گمونم معمولا با سود بالاتر از سودهای معمول خرید ماشین صفر)

ماشین lease برای شرکتها خوبه چون میتونن حسابی از ماشین کار بکشن و بدون نگرانی نسبت به فروش خودرو کارکرده، در پایان دوره اونو به نمایندگی برگردونن(البته معمولا از دو سال بعد از شروع قرارداد میشه ماشین رو پس داد، که برخی میگن بهتره این کارو نکنی چون روی اعتبارت تاثیر منفی میذاره). در ضمن بر اساس قانون، هزینه اجاره خودرو از درآمد سالیانه شرکتها کم میشه و بنابراین اینجوری در پرداخت مالیات هم صرفه جویی میکنن.

خوب طبیعتا منم تصمیم گرفتم فاینانس کنم چون نوع استخدامم کارمندی بود. ولی اگه شرکت ثبت شده ای داشتم و کارم قراردادی بود(بعدها براتون درباره روال های مختلف استخدام متخصصین توضیح میدم)، لیز برام به صرفه تر بود.

دوشنبه عصر تنهایی و پیاده دوباره رفتم نمایندگی کیا اینبار برای تست Sportage. با یه کارشناس فروش دیگه ماشینو برداشتیم و رفتیم در خونه و شهین و هیرادم سوار کردیم(الان هیراد یادم انداخت که داشته با لپتاپ roblox بازی میکرده!). چهارصد پونصد متر که رفتیم هیراد گفت بابا چقدر این ماشین Bumpy هست! بامپی چیه عزیزم؟ یعنی زیاد تکون میخوره. چه جالب! خودم دقت نکرده بودم! راست میگفت. همه دست اندازا رو قشنگ احساس میکردی! (خیابونای اینجا هم ماشاللا کم چاله چوله نداره! انگار نه انگار کاناداس! البته بیچاره شهرداری همش در حال ترمیم خیابوناس، ولی توی سرمای شدید زمستون، آسفالتا دوباره کنده میشن و...)

خودم اصلا از ماشین خشک خوشم نمیاد و هیراد که اینو گفت به کارشناس فروش گفتم این به درد ما نمیخوره. گفت میخواید Sorento رو امتحان کنید؟ اون نرمتره. چرا که نه؟ رفتیم سورنتو خوشکل moon roof داری رو از نمایندگی برداشتیم و دوری هم با اون زدیم و شهین و هیرادم خوششون اومد. اونا رو گذاشتیم خونه و برگشتیم نمایندگی که قیمت ها رو چک کنیم.

سورنتو جزو  SUV های بزرگ به حساب میاد و طبیعتا پر مصرف تره. من دوست داشتم ۴ سیلندرشو بگیریم که هم قیمتش و هم مصرفش کمتر باشه. ولی شهین مدل فول آپشن مونروف دارشو دوست داشت که ۶ سیلندر و گرون بود. بنابراین بازم معاملمون نشد.

فردای اون روز برای بار دوم رفتم میتسوبیشی. از Outlander Sport (اینجا بهش میگن RVR ) خوشم اومده بود. چون هم گارانتی ۱۰ ساله داشت و هم قیمتش مناسب بود. ولی اطاقش کوچکتر از SUV های دیگه بود. برای ما که سه نفر بودیم خوب بود، از طرفی برای اولین ماشین اشکال نداشت کوچکتر باشه، به جاش مبلغ قسطاش کمتر بود. بنابراین بعد از اینکه دوری هم با مدل بزرگتر یعنی Outlander زدم و چون خشک بود ازش خوشم نیومد، برای RVR بیعانه دادم و قرار شد بعد از تایید دفتر اعتباراتشون خبرم کنن.

فردا عصرش از دفتر مالی نمایندگی باهام تماس گرفتن و گفتن شما برای دریافت وام فاینانس تائید شدی، فقط چون مدت اعتبارت کمه میزان قسطت یه کم بیشتر از اونی که برات محاسبه کردیم میشه. چقدر بیشتر میشه؟ ماهی پنجاه دلار. حساب کردم دیدم اونجوری قیمت ماشین ۳۵۰۰ دلار گرونتر از چیزی که بهم گفته بودن تموم میشد! واقعا هنر کردید! نمیخوام آقا.

اعصابم خورد و حالم خیلی گرفته شده بود. وقتی میبینی انگیزه پشت اون لبخند ها و احترام ها بیشتر رقابت با بقیه بوده و با هر فرصتی دنبال این هستن که ازت پول بیشتری بکنن حس بدی پیدا میکنی! نمیخوام همه احترام ها رو با این جمله زیر سوال ببرم، چون این موضوع توی همه بازارها هست. ولی توی بازار رقابتی غرب شاید شدیدتر و بنابراین گاه آزارنده تره. دوباره باید می گشتم و روز از نو روزی از نو!

یک ساعت بعدش شهین زنگ و گفت هیراد همش داره گریه میکنه! یکی از همکلاسیاش با طناب بازی زده تو صورتش! ای بابا! یعنی چی؟! چرا آخه؟! بلند شو بیا ببین چه کار باید بکنیم!

توی راه همش به این فکر میکردم که چجوری حال این بچه پررو و بی ادب رو که با طناب زده تو صورت هیراد بگیرم. همش خودمو توی مدرسه تصور میکردم که دارم با معلم هیراد حرف میزنم و ازش میپرسم شما چه نظارتی روی بچه ها دارین که یه بچه تونسته اینجور کاری بکنه؟ اگه طناب میخورد به چشمش چی؟ طبیعتا توی ذهنم دنبال درستترین و قاطع ترین عبارات انگلیسی میگشتم و جمله بندیمو ورانداز میکردم. و همش نگران بودم نکنه نتونم منظورمو درست بیان کنم و از طرفی نکنه جوری حرف بزنم که معلم ناراحت بشه و در برابرم جبهه بگیره!

واقعا شرایط سختیه وقتی نسبت به یه موضوع احساساتی و یا ناراحت و عصبانی هستی ولی نتونی احساستو بدرستی به طرف مقابل بفهمونی تا از حق خودت و یا خونوادت بخوبی دفاع کنی! اونم در شرایطی که ادبیات مرسوم بین آدمها هر چقدر هم که در باطن و نیت پیچیده و نادرست باشه، ولی در ظاهر بسیار مهربانانه و مودبانه هست و تو با اینگونه برخورد و رفتارِ گاه به شدت موذیانه چندان میونه خوبی نداری و اصلا بلد نیستی اینگونه رفتار کنی.

رسیدم خونه و دیدم یه خط قرمز خراشیدگی روی صورت هیراده! (عکسش توی وبسایته) هیراد جون چی شد؟ هیچی بابا داشتیم با آیزک و تام میومدیم خونه. من و آیزک با هم یه کم بحثمون شد یه دفه تام با طناب زد تو صورتم! الانم خونه آیزکه. آیزک دوست و همکلاسی کُره ای هیراد بود که تقریبا هر روز بعد از مدرسه با هم بودن و بازی میکردن. خونشون طبقه سوم ساختمون خودمون بود. یه بارم ناهار مهمونشون شده بودیم و یادمه از در که رفتیم تو یه راست نشوندنمون سر میز ناهار! غذای کره ای بدک نبود فقط کبابشون شیرین بود!  یه جور سس روش ریخته بودن که از عسل درست شده بود!

قبلا هیراد درباره این پسره تام برامون گفته بود. پدر نداشت و با مادرش زندگی میکرد.(مادرش برزیلی بود) هیراد میگفت رفتاراش خشنه و زیاد ازش خوشش نمیومد. بابا از تو هم بدش میاد. از من؟ آخه چرا عزیزم؟ نمیدونم. خونم جوش آورده بود. راه افتادم به سمت خونه آیزک. شهین گفت آرش نری دست رو بچه بلند کنی شر درست کنی برامون! بذار فردا به مدرسه خبر میدیم. نه، کاریش ندارم، فقط میخوام باهاش حرف بزنم. در زدم و مادر آیزک درو باز کرد. سلام، تام اینجاس؟ آره. لطفا بهش بگو بیاد اینجا کارش دارم. با قیافه اخمو اومد نزدیک. تو برای چی زدی تو صورت هیراد؟ با اخم گفت من نزدم. تو زدی هیراد دروغ نمیگه. باز گفت من نزدم و روشو کرد اون طرف که بره. رفتم جلو و از بازوش گرفتم و نگهش داشتم. با پرخاش گفت به من دست نزن! بهش گفتم ببین اگه یه بار دیگه هیرادو بزنی به پلیس زنگ میزنم. با داد و بیداد گفت به مادرم میگم که دستمو گرفتی و فشار دادی. ولش کردم و دوید رفت تو اطاق. به مادر آیزک که وحشت کرده بود گفتم آدرس خونشو بلدی؟ نه بلد نیستم ولی شماره مادرشو دارم. ازش شماره رو گرفتم.

رفتار گستاخانه و بی ادبانه یه بچه نه ساله عصبی ترم کرده بود. دو سه بار زنگ زدم به مادرش و جواب نداد. یادم نیست براش پیغام گذاشتم یا نه.

فردا از شرکت یه ایمیل به معلم هیراد زدم و جریانو توضیح دادم. و گفتم لطفا یه قرار بذارید تا من بیام با مادر تام صحبت کنم. دیدن اون خراشیدگی روی صورت هیراد بدجوری حالمو گرفته بود!

بعد از ظهر که اومدم خونه هیراد گفت بابا امروز خیلی ترسیدم! چرا عزیزم؟ تام گفت دیشب با مادرش رفتن ایستگاه پلیس و گفتن که تو دست تامو گرفتی و فشار دادی پلیسم امروز قرار شده تو رو بگیره ببره زندان! چی؟! اینا رو اون بچه پررو گفته؟ آره. جلو بقیه بچه ها هم گفت. عجب! هیراد جان همش دروغه. میبینی که من اینجام و پلیس حتی با من تماسم نگرفته. شهین گفت آرش نکنه واقعا رفته باشن پلیس! چند بار بهت گفتم نمیخواد بری باهاش حرف بزنی؟ گوش به حرف نمیدی دیگه! تو که میدونی اینجا چقدر روی موضوع آزار و اذیت بچه ها سختگیرن! بابا من میترسم! شاید پلیس امشب بیاد ببرتت! نترس عزیزم! منکه نزدمش، فقط دستشو گرفتم. خوب بابا دستشم گرفته باشی جرمه. گفتم نترس! اون بچه پررو این دروغا رو سر هم کرده که تو رو بترسونه و اذیت کنه.

یه کم نگران شده بودم! تصور کن به خاطر گرفتن دست یه بچه و به اتهام کودک آزاری بازداشت بشی! زنگ زدم به کیوان. حتما اطلاعاتی در این زمینه دارن. آقا جریان این بوده. به نظرت ممکنه این بچه به هیراد راست گفته باشه؟ ببین اگه پلیس میخواست بازداشتت کنه همون دیشب این کارو میکرد. دست کم بهت زنگ میزدن و بهت خبر میدادن که شاکی داری. شمارمو از کجا پیدا کنن؟  اسممو که نمیدونن. مگه بچه خونتونو بلد نیست؟ چرا بلده. خوب برای پلیس کاری نداره شمارتو از رو آدرست در بیاره. به نظر من دروغ گفته. ولی خیلی حواست باشه به هیچ وجه بچه ای رو touch نکنی! جرم به حساب میاد و جرمشم خیلی سنگینه. اینم شانس آوردی سفید کانادایی نبوده. اگه بود حتما به پلیس گزارش میکرد و ...!

قضیه اول بچه ها دوم زنها و بعد سگ و گربه ها و ... یادم افتاده بود و توی دلم به این سیستم ناسزا میگفتم! درسته که باید از حقوق بچه ها دفاع کرد و قانون رو جوری تنظیم کرد که کسی نتونه اذیت و آزارشون کنه، ولی اینا دیگه شورشو در آوردن! ممکن بود به خاطر همون موضوع کوچیک پام به اداره پلیس کشیده بشه و گذشته از همه مسائلش، بعد از چند سال موقع اقدام برای شهروندی همین موضوع برام کلی دردسر آفرین بشه!

فرداش با شهاب هم صحبت کردم. می‌گفت شانس آوردی مادره گوشیشو جواب نداده وگرنه اگه باهاش یه ذره خشن حرف میزدی میتونست همونو دست آویز کنه و تو رو sue کنه! یا خدا! چرا آخه؟! چون یه زن تنهاس میتونست به پلیس بگه تو پشت تلفن تحدیدش کردی و ترسیده و دیگه احساس امنیت نمیکنه و خلاصه دادگاهیت کنه و آخر سر بگه مثلا ده هزار دلار بده تا رضایت بدم! شهاب بی خیال! باور کن همینجوریه! این که میگم زیاد رخ داده!

خدایا سی و هشت سال تو ایران زندگی کردیم یه بار یه پاسگاه نرفتیم، حالا اینجا هنوز یک سال نشده ببین سر چه مسئله ساده ای باید اینهمه استرس بکشیم!

تا چند روز فکرم درگیر بود و نگران تماس تلفنی و یا نامه ای از سمت پلیس بودم.(اینم یادم رفت بگم کیوان گفته بود که شماره تماسای از سمت پلیس روی گوشی نمیوفته). هر از گاهی هم به سیستم افراطی دفاع از حقوق بچه ها تو دلم بد و بیراه میگفتم و گاهی واقعا احساس تنهایی میکردم! سی و هشت سال توی ایران رنگ کلانتری و پاسگاه ندیدم، حتی در  مواقع بسیار نادری که مثلا به خاطر سرعت غیر مجاز پلیس ماشینمو نگه میداشت تا جریمم کنه، چنان احساس شرمندگی و گناه میکردم که انگار دور از جون سر بریدم! حالا باید اینجا تو غربت درگیر انواع مسائل ریز و درشت باشم، اونوقت به خاطر گرفتن دست یه بچه بترسم که نکنه بازداشتم کنن!

چند روزی گذشت و نه تماسی دریافت کردم و نه نامه ای. دیگه خیالم راحت شد که خطر از بیخ گوشم رد شده. توی اون چند روز هر از گاهی توی اینترنت دنبال ماشین میگشتم ولی تمرکز درست و حسابی نداشتم. بالاخره آرامش قبلی دوباره فراهم شد و جستجوی جدی دوباره از سر گرفته شد.

یکی از دوستان بهم پیشنهاد کرد چون سابقه کارم کمه گزینه لیز رو جدی تر دنبال کنم. دلیلشم این بود که در حالت لیز چون اقساط پرداختی کمتر هستن احتمال تایید شدن برای وام بالاتر میره. ضمن اینکه پرداخت قسط کمتر باعث میشه میزان بدهی ماهیانه کمتر بشه، و اگه در آینده بخوام برای خرید خونه وام بگیرم، سقف اعتبار دریافتی از بانک بالاتر میره. یعنی میتونم وام بیشتری بگیرم.

منم از این پیشنهاد استقبال کردم و وبسایت تویوتا رو دوباره بررسی کردم و اینبار قیمت Rav4 رو برای لیز چک کردم و به نظرم مناسب اومد. بنابراین یه فرم آنلاین پر کردم تا از سمت نمایندگی یه آفر قیمت بگیرم. راستش از روز اول هم چشمم دنبال Rav4 بود. بدلیل اینکه تویوتا بعد از لکسوس کم استهلاک ترین خودرو هست و Rav4 از محبوب ترین SUVهاس و موقع فروش تقریبا مثل پول نقده. ولی چون قیمتش حتی از هوندا CRV هم گرونتر بود بی خیالش شده بودم.

چند تایی ایمیل با یکی از کارشناسای فروش رد و بدل کردیم و در نهایت یه ایمیل برام اومد که با ۱۸۰۰ دلار تخفیف میتونم بدون پیش پرداخت با ماهی ۳۷۸ دلار مدل  ۲۰۱۴ XLE AWD رو پنج ساله لیز کنم. به نظرم خوب اومد و با کارشناس فروش قرار تست ماشینو گذاشتم. با همون مدل اومد توی ایستگاه قطار دنبالم و با هم رفتیم نمایندگی و دوری با ماشین زدم و خوشم اومد. بیعانه ای پرداخت کردم و قرار شد فرداش تاییدیه Credit Toyota رو بگیرن و خبرم کنن.

فرداش مسئول فاینانسشون باهام تماس گرفت و گفت تویوتا تاییدت کرده ولی بدلیل کم بودن سابقه کارت باید پیش پرداخت بدی، علاوه بر اون حداکثر دوره بازپرداخت میتونه چهار سال باشه(قبلا بهشون گفته بودم تا ۲۰۰۰ تا میتونم پیش پرداخت بدم). پرسیدم چقدر پیش پرداخت میخوان؟ گفت اونا گفتن ده هزار تا ولی من کلی باهاشون چونه زدم نهایتا پنج هزار تا رو قبول کردن. ای بابا! خیلی زحمت کشیدن! اگه ده هزار تا پول داشتم که نقدی میخریدم! پنج هزار تا زیاده، نمیتونم پنج تا پیش بدم. گفت باور کن اینم من باهاشون چونه زدم (Negotiating) اونا نظرشون ده تا بود.

ظاهرا چاره دیگه ای نداشتم. حوصله اینو هم که باز بگردم نداشتم. به شهین زنگ زدم و باهاش مشورت کردم و یه ساعت بعد با کارشناسه تماس گرفتم و مبلغ اقساطو ازش پرسیدم و با محاسبه گر وبسایتشون چند بار چک کردم که مطمئن بشم مبلغی روی قیمت نکشیدن و در ضمن دارم اون ۱۸۰۰ تا رو تخفیف میگیرم. و در نهایت "بله" رو گفتم!

(یه بار دیگه هم با کیوان رفته بودیم و دوری با Rav4 زده بودیم و کیوان هم اوکی رو داده بود.)

بالاخره پس از همه این ماجراها دو روز بعد ماشینو بیمه کامل شخص ثالث و بدنه کردم و نامه تاییدیه بیمه رو بردم نمایندگی و یه نقره ایشو تحویل گرفتم. کارشناس مالی طبیعتا به خاطر پورسانت خوبی که میگیرفت کلی تلاش کرد پکیج های اضافی مثل لایه محافظ رنگ کاپوت و چیزای دیگه هم بهم بفروشه، ولی من فقط یه سال گارانتی اضافه(علاوه بر گارانتی معمول سه ساله) خریدم که شامل هشت بار تعویض روغن رایگان هم میشد. و اینگونه بود که بالاخره ماجرای ماشین خریدن به سرانجام رسید.

ادامه دارد...